روسها رفته بودند و پیشه
وری را جای خودشان گذاشته بودند . پیشه وری یکجورهایی کمونیست و یک جورهایی
دموکرات بود . فدایی ها خیابانها را اسفالت می کردند و به آبادی روستاها می
پرداختند . خیلی از اولین ها در همان سالها بوجود آمدند .
پیشه وری گفته بود اگر
تهران دموکراسی بخواهد ما و ایران یکپارچه هستیم و اگر تهران دموکراسی نخواهد
تهران به راه خود و ما به راه خودمان می رویم . بچه ها در مدرسه شعرهای ترکی می
خواندند :
آروادی بیلسه یازی
، اؤزی یازار کاغاذی
یالوارماز یاد کیشی یه
، سن کئچه نده آرازی
مانع اولسا یازیا ، گئدین دئیین قاضیا
غیر میلّت اؤرگه دیر
، یازی یازماخ تازیا
اوخو روس جا آلمان جا
، محتاج اولما دیلمانجا
هرکس دئسه گوناه دی
، باشین دولا قیلمانجا
ائشیت دَده ن سؤزونی
، اوخو اؤرگه ن یازی نی
یازی یازماخ آغ ائیله ر
، اوخویانین اوزونی
بیزیم حاجی کیشی لر
، یازانماز اؤز آدینی
کیبرین چوخ ، هونَرین یوخ
فیکرین داغلاردا گزیر
دونیادان خبرین یوخ
ترجمه :
اگر زنش نوشتن یاد بگیرد
خودش نامه هایش را می نویسد
و برای نوشتن نامه به
مردهای بیگانه التماس نمی کند
اگر کسی نگذاشت خواندن
نوشتن یاد بگیرید بروید به قاضی بگویید
دارند به مردم عربی یاد
می دهند
روسی و آلمانی یاد بگیر
تا محتاج مترجم نباشی
هر کس گفت گناه است با
شمشیر سرش را بزن
حرف پدرت را گوش کن برو
خواندن نوشتن یاد بگیر
خواندن و نوشتن آدم را
روسفید می کند
حاج آقاهای ما بلد
نیستند اسم خودشان را بنویسند
غرورت زیاد است اما هنری
نداری
افکارت در کوه و بیابان
می گردد و از دنیا بی خبری
اسکناس ها را ترکی چاپ
می کردند و نامه های دولتی را ترکی می نوشتند . فدایی ها به روستاها می رفتند و به
پیرمردها و پیرزن ها خواندن و نوشتن ترکی یاد می دادند :
ساقیا ایراندا چوخ مشکل
دی حالی ، رنجبرین
آلتی آی ایشلر گئنه
دولماز چوالی ، رنجبرین
او اکه ر آرپانی بوغدانی
آمما خان ییغار انبارینه
قیش دا یارماسیز یاتار
اهل وعیالی ، رنجبرین
مُلک دار بخته ور هر گون
بویار ساققالینی
ایلده بیر دفعه حنا
گورمز عیالی ، رنجبرین
ساقیا بیر فیکر ائدئیدی
رنجبر بو باره ده
لیک بورنون سیلمه گه
یوخدور مجالی ، رنجبرین
ترجمه :
ساقیا حال رنجبر در
ایران بسیار سخت است
شش ماه کار می کند و
آخرش کیسه آذوقه اش پر نمی شود
گندم و جو می کارد اما
همه را خان انبار می کند
و در زمستان اهل و عیالش
گرسنه می خوابند
صاحبان زمین هر روز به
ریششان حنا می گذارند
اما عیال رنجبر سالی
یکبار هم رنگ حنا را نمی بیند
رنجبر باید در این باره
چاره ای بیاندیشد
اما بنده خدا مجالی برای
پاک کردن دماغش هم ندارد
فدایی ها در بدر دنبال
خان ها و ارباب ها بودند و اسداله از ترس متواری شده بود . میرزا عبداله فدایی شده
و کاروانسرای آرا کوچه را پس گرفته و برای سارا خواستگار فرستاده بود .
پیشه وری یکسال بیشتر در
تبریز نماند و در آذر ماه سال بیست و پنج که دولت مرکزی ایران با روسها ساخت و
پاخت کرد پیشه وری با فدایی هایش به شوروی فرار کرد .
همه کتابهای ترکی را از
مدرسه ها و خانه ها جمع کردند و در میدان ساعت روی هم ریختند و آتش زدند . نیروهای
دولتی و مردم هر جا فدایی ها را می دیدند می گرفتند و می بردند در پل سنگی از
بالای ساختمان جلوی سگ ها می اندختند .
میرزا عبداله و سرگئی
شبانه از آراز گذشتند و به شوروی رفتند و مرزها برای چهل سال بسته شد و هیچ کدام
از نامه های عاشقانه سارا به میرزا عبداله نرسید و من که شبانه رفته بودم اسداله
را بکشم با ساز و آواز جعفر که آپاردی سئل لر سارانی می خواند از خواب پریدم :
زنها در جهره خانه
آپاردی سئل لر سارانی می خواندند علی اشرف در پشت بام کفترهایش را دورش جمع کرده
بود و برایشان سخنرانی می کرد چراغعلی داشت با عصای تامارا مرغ و خروسهای جعفر را
در حیاط دنبال می کرد و عباسقلی کنار حوض داشت وضو می گرفت و سارا . . .
و سارا که آب شده بود و
به زمین رفته بود و من . . . و من رفته بودم کنار اسبه ریز نشسته بودم و آپاردی
سئل لر سارانی می خواندم و سنگ در اسبه ریز می انداختم .
این را پیش از آنکه
دیوانه شوم نوشته ام
پیش از آنکه زنجیرم کنید
و در کوچه ها بچرخانیدم
و کودکانتان سنگم بزنند
.
زنهای خانه عباسقلی پیش
از آنکه دیوانه شوم جمع شدند و فضه دختر سلطنت را که روی دستش مانده بود به عقد من
در آوردند و من تا خواستم چیزی بگویم
عباسقلی دستم را گرفت و برد سر
ماشین های جوراب بافی اش .
جوراب هایی که اگر پاشنه
داشت لنگه نداشت و اگر لنگه داشت اصلا شکل جوراب نبود و تا سالهای سال زنهای باغمیشه به جای پول ، این جوراب های برگشتی را
به بقال و چقال می دادند .
و این همان روزهایی بود
که نفت ملی شده بود و خانم باجی به خانه مش ابراهیم رفته بود و من و بالاخان با
بچه های مدرسه هاشمی رفته بودیم در راسته کوچه یاشاسین مصدق فریاد می زدیم و لوطی
های شاهسون ریخته بودند ما را کتک می زدند و تامارا . . .
تامارا چوبی بر می داشت
و مثل عین اله ساز می زد و زنها می خندیدند . شهین و شهناز از تامارا خوششان می
آمد . تامارا داستان مادرشان گلدسته را برایشان می گفت . حمزه علی یک سبد پر از
میوه به تامارا می داد به خانه شان ببرد . حمزه علی نصف خانه شان را فروخته و خرج
دارو درمان گلدسته کرده بود .
تامارا سه چهار تا
النگوی پلاستیکی داشت . یکی یکی النگو هایش را نشان می داد . . . این راه فرح است
. . . این راه مارالان است . . . فرح همان خیابان عباسی امروز بود .
آنروزها خیابان فرح تا
نزدیکی های ربع رشیدی اسفالت شده بود . آب لوله کشی هم تا بیلانکوه آمده بود . آب
لوله کشی را از بیلانکوه می آوردند و در آرا کوچه و دالی کوچه سطلی یک قران می
فروختند .
گاهی نورالدین هم با
تامارا به باغ می آمد . پسری با چشمان سیاه و ابروهای کمانی و حیایی دخترانه و
تبسمی نقاشی شده بر لبانش . سالها گذشت و شهناز زن چراغعلی و شهین زن نورالدین شد
.
سر شورچمن یک کاروانسرا
بود . دهاتی ها با الاغ ، ماست و پنیر می آوردند و قند و شکر و داش کلم می بردند و
در کاروانسرای شورچمن استراحت می کردند و آبدوغ چورک می خوردند . یکبار چراغعلی از
پشت بام کاروانسرا به آبدوغ دهاتی ها شاشیده بود .
اواخر سال چهل و سه بود
که من و بالاخان به تهران رفتیم . بالاخان در خیابان لاله زار کفاشی می کرد و من
پیش مردی بنام محمد جوان بافندگی می کردم . خانه ای هم در کوچه پس کوچه های خیام
اجاره کرده و فضه را هم برده بودم .
یک اتاق سه در چهار متری
که دهلیز نداشت و از پنجره رفت و آمد می کردیم و همه اثاثمان یک گلیم کوچک یک در
دو متری بود و یک پیلته برای گرم کردن اتاق و پختن غذا که لب پنجره می گذاشتیم .
غیر از ما شش هفت مستاجر
دیگر هم بودند . عفت خانم زن صاحبخانه حتی مرغدانی بالای مستراح را هم به یک مرد
معتاد به اجاره داده بود .
فضه وسواس داشت و هر روز
با عفت خانم سر آب دعوا می کرد . عفت خانم حوض را دو قسمت کرده بود در یک طرف ظرف
می شستند و طرف دیگر برای وضو گرفتن بود . بالاخان عاشق فرشته دختر عفت خانم شده
بود .
سه هزار تومن پس انداز
کرده بودم و چهار هزار تومن هم از بالاخان گرفتم و خانه ای در کوچه های پیچ در پیچ
دروازه غار خریدم که دو تا اتاق کوچک در دو طرف حیاط داشت .
بالاخان و فرشته در اتاق
بالای آشپزخانه و من و فضه در اتاق بالای مستراح می ماندیم و من رفته بودم و یک
تلویزیون سیاه و سفید کمد دار خریده بودم که قفل و کلید داشت و هر وقت به تبریز می
رفتیم فضه در تلویزیون را قفل می کرد .
با آمدن تلویزیون ،
زندگی مان از این رو به آن رو شده بود و فضه به جای حرفهای خاله زنکی با فرشته می
نشست و فیلم می دید و کلی ترانه یاد گرفته بود و نق هایش ته کشیده بود و من که
اعصابم دنج تر شده بود از روی ماشین فینیش بخاری که محمد جوان از ایتالیا خریده
بود یک ماشین فینیش برای خودم طراحی کردم .
زیر زمینی در کوچه پس
کوچه های گلوبندک اجاره کردم و قطعات ماشین را روی هم سوار کردم و فینیش راه افتاد
. پارچه ها از میان دو استوانه بزرگ که خلاف جهت هم می چرخیدند می گذشتند و اتو می
شدند .
انقلاب که شد خانه
دروازه غار را فروختیم و به تبریز آمدیم . بالاخان و فرشته به خانه حمزه علی رفتند
و من و فضه به خانه عباسقلی آمدیم .
عباسقلی پشت سر هم لااله
الاالله می گفت . بچه های نورالدین قاطی بچه های چراغعلی همه خانه را بهم می
ریختند .
من و چراغعلی آن ور حیاط
عباسقلی فینیش بخار راه انداختیم . عباس پسر چراغعلی دو پایش را در یک کفش کرده
بود که می خواهد به جبهه برود .
خمپاره درست جلوی پای
نورالدین افتاده بود اما عمل نکرده بود . نورالدین که آمد یک گوسفند قربانی کردند
و به در و همسایه دادند . نورالدین می گفت که آنجا آب نیست و برف ها را آب می کنند
و وضو می گیرند .
زنهای دالی کوچه شایعه
کرده بودند که ابراهیم قلی می خواهد زن بگیرد . به هر چه بلد بودم و بلد نبودم قسم
خوردم اما فضه باور نکرد و هر چه از دهانش در آمد پیش در و همسایه به من گفت و من
. . .
کاغذی برای لعیا نوشتم و
ساکم را برداشتم و به ترمینال قدیم تبریز که نزدیک باغ گلستان بود رفتم و سوار
اولین اتوبوسی شدم که به تهران می رفت .
به تونل های میانه رسیده
بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم مانده بود آه فضه همان یکساعت اول
نفله مان کند . ّ
از میدان حسن آباد می
گذشتم که زمین زیر پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و من مثل دیوانه
ها دویدم درست جلوی موتور سواری که مثل من هول کرده بود . موشک به پارک شهر خورده
بود .
چشمهایم را که باز کردم
در اورژانس بیمارستان سینا بودم و پرستاری که موهایش را از پشت بسته بود داشت زخم
سرم را پانسمان می کرد .
بالاخان با دکتر طریقت
که رئیس بخش بود صحبت کرد و مرا به تبریز آورد و در بیمارستان رازی در جاده شاه
گلی بستری کرد . بالاخان را هزار قسم دادم که داستان پیدا شدنم را به فضه نگوید .
تخت من کنار پنجره بود .
یک اتاق شش تخته بزرگ با دیوارهای سبز کمرنگ و یک گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک
تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ .
بقیه اتاقها تلویزیون
نداشتند و دیوانه ها جمع می شدند در اتاق ما فوتبال می دیدند و یک دیوانه بازاری
می شد که نگو . سیگار کشیدن در بخش ما آزاد بود
.
در پرونده ام نوشته
بودند بیمار با حال عمومی خوب مرخص است . سه شنبه بعد به درمانگاه مراجعه کند و من
یاد خواب سه شنبه هایم افتاده بودم و دلم برای حوری های چشم درشت باغ زیتون تنگ
شده بود . از دیوانه ها خداحافظی کردم و به خانه آمدم . اسم کوچه مان را شهید
نورالدین گذاشته بودند .
میرزا ابراهیم که از
باکو برگشت سراغ سارا را گرفت . گفتیم آب شده و به زمین رفته است . باور نکرد .
باهم رفتیم قهوه خانه ونیار و دره داش کسن و کاروانسرای آرا کوچه را دیدیم .
سراغ لیلا را گرفت و ما
تازه یادمان افتاد که لیلا را به دارالعجزه برده اند . سراغ دارالعجزه را گرفتیم
گفتند به بیمارستان رازی برویم .
میرزا عبداله صندلی جلو
نشست و من و لعیا و سعید صندلی عقب نشستیم . میرزا عبداله چهل سال بود تبریز را
ندیده بود . پرستار بخش پرسید چه نسبتی باهاش دارید گفتم دختر پسرخاله پدرم است .
لیلا در تختش خوابیده
بود و ما صدای قورت دادن آب دهانمان را می شنیدیم . صدایی از پشت سرمان گفت چقدر
زود آمدید و من خیال کردم صدای سارا است در پس زمینه ای از شرشر اسبه ریز . . .
آن روزها که می رفتم کنار اسبه ریز می نشستم و
سنگ در اسبه ریز می انداختم و سارا برای همیشه گذاشته بود از خانه عباسقلی رفته
بود .
سارا و میرزا عبداله به
باکو رفتند و فضه از پشت بام افتاد و مرد و من زنی گرفتم به اسم ملکه که دو ماه
بیشتر زنده نماند و خرج کفن و دفنش روی دوشم ماند .
اسیرها را که آزاد کردند
عباس هم آمد . شهناز تا چند روز فکر می کرد دارد خواب می بیند و آنقدر می خندید که
شکمش درد می گرفت . مریم هم خل شده بود . همه چیز از دستش می افتاد می شکست .
سعید و لعیا اسم دخترشان
را سرمه گذاشتند . سرمه هم شد اسم !؟ اگر فضه بود حتما یک دعوایی راه می انداخت .
اکنون که اینها را می
نویسم سالها از آن روزها می گذرد و من دلم برای نیش و کنایه های فضه تنگ شده است .
خانه عباسقلی مثل خانه ارواح شده است . من مانده ام و این دیوارها و این دفترچه
بیمه که نوشابه رویش ریخته است و این تخت که مثل خودم جرجر می کند .
بالاخان یک دوچرخه
کوهستانی خریده و به سفر دور دنیا رفته است و من و میترا در آن یکی خوابم هر هفته
از داش دربندی از پیش پای تابلو می رویم در چاله های خالی آنهمه عشق نرسیده به
سلام اله نپیچیده به دره داش کسن در جای خالی آنهمه درخت تبریزی که دستهای زخمی
بالاخان برای فردای کودکان باغمیشه کاشته بود شمع روشن می کنیم .
عکس بالاخان را آن بالا
در سنگ مرمر تراشیده اند و یادبودی نوشته اند و آن ورتر نقشه ایران را با سنگ های
بزرگ روی آن یکی تپه کشیده و خلیج فارس و خزر و دریاچه ارومیه اش را آبی رنگ کرده
اند و درختان دره سر خم کرده از همدیگر می پرسند که :
هاردا قالمیش ؟ اولمویا
عشق قوجالمیش !؟
یوخ یالاندی ، بزه نیب
دیر ائله بیل یاپ ساوالاندی
بیزی گوردی هاوالاندی ،
ووردی پیمانه جالاندی
سازی چالدی اوخودی
یارانی یئل لر ییخا بیلمز
اورا هیمّت داغی دی هر
نظری کج چیخا بیلمز
اورا یاران دی طبیعت چی
لرین تئللی نیگاری
عیسادی هر سوزونه مین لر
حواری
قوزولار اوردا اوتاری
قود گلیب قویما آپاری
آلمالار واردی باهاری
بیری قیرمیز بیری ساری
هله اوندان دا یوخاری
فرهادین اوردا مزاری
گوزلر آخشام چاغی یاری
اودا مجنون دی اوتوزماز
بو قوماری
ایکی دونیانی ساتاری
باخیسان اَل ده قاباری
تَره باخ گور نه آخاری
عشق دی مشق لرین اوردا
یازاری
شمس دی مولوی سین گلمیش
آپاری
آی گلیب قویما چیخاری
گون گئدیب قویما باتاری
داهی حیدربابانین سیندی
بازاری
شهریارلاردی گلیب کولگه
له نیب اوردا یاتاری
اوخویور کوسمه هاشیم
تبریزیمین یوخدی چیخاری
کجا مانده ؟ نکند عشق
مرده است ؟
نه دروغ است . آراسته و
به زیبایی سبلان شده است .
ما را دیده و سر مست شده
و زده پیمانه را شکسته است
و سازش را برداشته و
خوانده که :
هیچ طوفانی نمی تواند
دره یاران ( دره داش کسن ) را خراب کند
آنجا کوه همت است و هر
کس نظرش کج باشد پایش به آنجا نمی رسد
آنجا یاران آباد است
نگار زیبای طبیعت دوستان
عیسایی است که هزاران
حواری منتظرند تا حرفی از دهانش بیرون آید
بره ها می آیند در آنجا
چرا می کنند اگر گرگ بیاید نگذارید بره ها را ببرد
و سیب های بهاری سرخ و
زرد و از آن بالاتر مزار فرهاد در آنجاست
که هر روز انتظار شیرین
را می کشد
او هم مجنون است و این
قمار را نمی بازد حتی اگر دو دنیایش را ببازد
دستهایش پر از تاول است
و عرق از پیشانی اش می ریزد
عشق است که هر روز می
رود مشق هایش را در آن دره می نویسد
شمس است که آمده است
مولوی اش را ببرد
نگذارید فردا شود ماه
آمده نگذارید بالای آسمان برود
خورشید رفته نگذارید
غروب کند
دیگر بازار حیدر بابا
شکسته است
شهریارها هستند که می
آیند در سایه درختان دره داش کسن می نشینند
و از خود بیخود می شوند
و می خوانند که بالاخان به دل نگیر این تبریز مایه ندارد قدر ترا بداند .
می روم در حیاط ورزش می
کنم و دخترهای همسایه از پنجره نگاه می کنند و می خندند . حساب نمازهایی را که
نخوانده ام نمی دانم . در زلزله ای که همین چند ماه پیش آمد دیوارهای خانه در چند
جا ترک خورده است .
متین عینکم را بر می
دارد و مریم دعوایش می کند . مریم زیر پاهایم متکا می گذارد تا ورمش بخوابد . وقتی
حرف می زنم دندانهای مصنوعی در دهانم تق تق می کنند . عباس برای متین یک آتاری
خریده است .
گوشهایم مثل موتور دیزل
صدا می دهند . دکتر گفته نمک نخورم . همه یکجورهایی منتظرند که بمیرم . قرصهای آبی
را که می خورم خواب های عجیب و غریبی می بینم .
در خواب هایم زده اند
همه درهای اتاقها را شکسته اند و من دارم شعارهای روی در و دیوارهای ساختمان
چهارده را در تکه کاغذی یاد داشت می کنم :
. . . با وضو وارد شوید
. . . از غرفه اتاق بیست و هفت هم در طبقه دوم دیدن فرمایید . . . آنک قصابانند بر
گذرگاه با کنده و ساتوری . . . اینجا دیگر پرنده ها نمی خوانند . . . و اذا وحوش
حشرت . . .
شیشه پنجره اتاقمان
شکسته و میزها و تخت ها و ظرفهای غذا واژگون شده و ژتون ها و روزنامه ها و کتابها
و عکس هایی که به دیوار زده بودیم کف اتاق ریخته است .
و ما از ابتذال واژه ها
نهراسیدیم
و از ابتذال عشق
که عادتی دیرینه بود
و ما به زنجیرهامان خو
کرده بودیم
و تشنه خونی بودیم که از
زخمهامان می چکید
و چشم انتظار مشتی که بر
گونه هامان می نشست
ما ، اما ، چندی میان
مردمان به دلواپسی زیسته بودیم
و چندی کوچیده و دم
برنیاورده
و پریشان و تنها
و شاید روانپریش
و صدالبته عجیب
گاه قهقهه ای چنان میان
هق هقمان
که مادرانمان به
خداهایشان پناه می بردند
ما همیشه محکوم بودیم
با کلوچه ای در جیب
و کتابهایی در دست
و پیراهنی از آشفتگی
و چشمهایی که دنبال خبری
نانوشته بودند
در روزنامه هایی کلیشه
ای
ما به حماقتی ابدی محکوم
شدیم
در سرزمین دیوانگان
و دیگربار
خنده ای تلخ بر لبانمان
نشست
چندان که مشتی بر گونه
هامان
زان پیشتر
ما ، اما ، عشق را هرگز
بنایی نساختیم
و دیوار خانه ای را به
واژه ای نیالودیم
و سنگفرش خیابانی را به
خونی
ما ابتذال را چندی
به گوشت و پوست
با مقدس ترین واژه هامان
زیسته بودیم
در شبکه سه خوابهایم ،
مقدماتی جام جهانی است . ایران و کویت در تلویزیون نمازخانه ساختمان دوازده مساوی
می کنند و من یاد میترا دختر بالاخان می افتم و از فاصله ششصد و چند کیلومتری عاشق
می شوم .
به آزادی می روم و سوار
اولین اتوبوسی می شوم که به تبریز می رود و یاد آهنگ سریال سلطان و شبان می شوم .
. . لالا لالا بیا به پیشم . . . دارم بی تو دیوونه می شم . . . خسته شدم از دست
تهرون . . . من بچه همون باغمیشم . . . نرسیده به سه راه تاکستان خوابم می گیرد :
زندانی ها بشقاب و قاشق
در دست در حیاط قرنطینه در صف انگشت نگاری ایستاده اند . مرد بالای بشکه با دست
هایش از حلقه دار می گیرد و آویزان می شود و زندانی ها هورا می کشند .
دختری که موهایش را از
پشت بسته و بلوز چارخانه پوشیده می گوید که به جای پرستار قبلی که اعتصاب کرده
آمده است . دکتر می گوید تعجب می کنم چطور یک دختر را برای کار در اینجا می فرستند
به هر حال شما می توانید در اینجا مشغول کار شوید اما باید بدانید که اینجا فضایش
و آدمهایش خیلی فرق می کند و امیدوارم که با شناخت کافی آمده باشید .
سربازی که یادش رفته بند
پوتین هایش را ببندد یک زندانی آورده که
لبهایش را با نخ و سوزن دوخته است . آقای دکتر ، وایتکس خورده می گوید معده اش
سوراخ می شود .
دکتر می گوید اینکه
لبهایش را دوخته اصلا چه جوری وایتکس خورده سرباز می گوید قربان شاید اول خورده
بعد دهانش را دوخته دکتر می گوید برای چه خورده و سرباز می گوید که قربان به حکمش
اعتراض داشته .
دکتر می گوید جرمش چه
بوده و سرباز می گوید قربان خودش هم نمی داند برای همین اعتراض کرده دکتر به دختری
که بلوز چارخانه پوشیده می گوید با تیغ بیستوری دهان زندانی را باز کند .
دکتر از پشت توری پنجره
چشمش به مرد بالای بشکه می افتد و می گوید باز بساط اعدام راه انداخته اند اصلا
نمی دانم چرا می آورند اینجا اعدام می کنند ما کلی زور می زنیم زنده شان می کنیم و
آنها یکی یکی اعدامشان می کنند .
دکتر همیشه عصبانی و نق
نقو است و همه اش پشت رئیس زندان فحش می دهد و چند بار هم استعفا نوشته که دیگر
کار نمی کند اما یادش رفته و دوباره شروع به کار کرده است .
موشی از روی پای دختری
که دارد به زندانی ها واکسن می زند رد می شود و دختر جیغ می زند . دکتر از سرباز
می پرسد چرا سمپاشی نمی کنند سرباز می گوید قربان دستگاه سمپاشی چند ماه است خراب
است دکتر می گوید اصلا معلوم است رئیس زندان برای چه آنجا نشسته و آنهمه حقوق می
گیرد .
دکتر می پرسد الان رئیس
زندان کیه و سرباز نمی داند دکتر می پرسد چند سال است در زندان کار می کند و سرباز
نمی داند و در آخر دکتر به این نتیجه می رسد که سرباز کلا هیچ چیز نمی داند .
زندانی بمب گذار که یک
دستش قطع شده و دارد با آن یکی دستش اسم زندانی های جدید را می نویسد به دکتر می
گوید موشها از زیر زمین قرنطینه که قبلا بند انفرادی بوده می آیند و دکتر به سرش
می زند که به زیرزمین برود که بوی تعفن می دهد و سرباز می گوید زیرزمین برق ندارد
و دکتر چراغ قوه برمی دارد .
دکتر وقتی از پله های
زیرزمین پایین می رود به مرد بالای بشکه اشاره می کند و به سرباز می گوید که این
بنده خدا را از اول صبح بالای بشکه علافش کرده اید و نه دارش می زنید و نه رهایش
می کنید بگویید دارش بزنند .
سرباز می گوید قربان
مسئولیت دارد تازه باید تفهیم اتهام بشود اما نشده و اگر نداند به خاطر چه دارد
اعدام می شود اثر تنبیهی نخواهد داشت دکتر می گوید پس پایینش بیاورید تا یک چای
بخورد و کمی پاهایش استراحت کند سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد ما که نمی
توانیم جلوی حکم را بگیریم فردا سیمجینمان می کنند .
استخوانها و جمجمه ها در
سیاهی زیر زمین با کوچکترین نوری در وسط آجرها و خاک ها و تخته ها می درخشند .
دهان سرباز از وحشت دارد کج می شود .
زمین زیر پای دکتر خالی
می شود و سرباز فرار می کند . دکتر خیال می کند دوباره به زیر زمین خانه کلانترلی
ها افتاده است .
دکتر چشمهایش را که باز
می کند از پشت شیشه های اتاقکی که در آن افتاده چشمش به مسافران شیک و پیکی که روی
صندلی های ایستگاه مترو نشسته اند می افتد . ساعت ایستگاه هفت و نیم صبح است و
دکتر یادش می آید آن بالا که بوده ساعت قرنطینه چهار عصر بوده است .
دکتر لباسهایش را می
تکاند و سر و رویش را مرتب می کند و قاطی مسافرانی که بوی ادکلن و عرقشان قاطی شده
سوار مترو می شود و کنار دختری که دارد با موبایلش ور می رود می نشیند و تند تند
شروع به نوشتن می کند :
سالهای سال پیش و شاید
سالهای سال بعد ، در شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، در شهری که خودش زندانی
بزرگ بود زندانی بدون دیوار با مردمانی بدون زنجیر ، مردمانی که نه زشت بودند و نه
زیبا ، نه خیلی خوب و نه خیلی بد ، زندان
کوچکی بود با دیوارهایی بلند که بالای دیوار هایش سیم خاردار بود و بالای پشت بام
ساختمانهایش همیشه سربازی با اسلحه ای در دست نگهبانی می داد .
زندانی که نه خیلی مخوف
بود و نه خیلی دل گشا ، زندانی با کلی زندانی با جرمهای مختلف ، جرمهایی که همیشه
گریبان مردمان بدبخت را می گرفت و کسی هیچ وقت نمی دانست که چرا گرفتاری ها همه بر
سر مردم بدبخت می آید .
و چه سرهای بی گناهی که
تا پای دار و از آنجا تا بالای دار رفته و آونگ شده و دکتر معاینه شان کرده و مرگ
قلبی و مغزی شان را تایید کرده و هزار بار
از خود پرسیده بود که چرا زندان و چرا اعدام و اصلا چرا مجازات و اصلا چرا جرم
و اصلا چرا انسان و هیچ وقت پاسخی نیافته بود .
و هر طرف که سرش را
چرخانده بود آدمهایی را دیده بود که خروار خروار زندگی را بر دوش های ناتوانشان می
کشیدند در بندهایی که صدها تخت کیپ تا کیپ ، کنار هم چیده بودند و جایی و فضایی
برای نفس کشیدن نبود و آنقدر پر بود از دود سیگار که باید با دست دود را کنار می
زدی تا می توانستی بغل دستی ات را ببینی .
آنچه آرزو می کردی یک
فراموشی تمام عیار بود تا دنیا را با همه دنگ و فنگ ها و فکر و خیالهایش فراموش
کنی و یک چرت بی دغدغه بخوابی آرزویی که هیچ وقت برآورده نمی شد مگر با یک مشت قرص
خواب و به قول خودشان با یک ورق لورازپام دو میلی یا کلونازپام آبی رنگ که یکجا
قورتشان بدهی یا اینکه خودت را آلوده کنی و قاطی بقیه منگی ها و بنگی ها شوی و به
راهی بروی که برگشتی نباشد .
شهری که مردمانش با دروغ
زاده می شدند و با دروغ می مردند ، شهری که دروغ هایش آنقدر بزرگ بود که کسی به
خاطر دروغ های کوچک قسم نمی خورد ، شهری که دروغ های بزرگش ، حقیقت های بزرگشان
بود و دروغ های کوچکش ، سنت های آبا و اجدادی شان .
شهری با آسمان خاکستری و
آدمهایی که نه سیاه بودند و نه سفید ، آدمهایی که همه چیز و همه کس را یا سیاه
سیاه می دیدند و یا سفید سفید .
شهری که هر قدر بزرگتر
می شد مردمانش کوچکتر می شدند ، شهری که مردان بزرگش دنبال کارهای کوچک بودند و
مردان کوچکش دنبال کارهای بزرگ .
زندانی که خودش شهری بود
در مقیاس کوچک با آدمهایی که هر کدام برای خودشان غولی بودند غولهایی در مقیاس
کوچک که روی تخت هایشان در بندهای پر از دود خوابیده و پاهایشان را تکان می دادند
و به فردایی فکر می کردند که هیچ وقت بهتر از دیروز نبوده است .
میترا بالای سرم نشسته
است و دارد با پارچه های رنگارنگی که با پول های زبان بسته من خریده عروسک می دوزد
.
بگذار عشق را بگویند
خشکیده بردستهای دخترکی
در پریگونه رویایی ست
دخترکم
سرمه بر خمار دختران
مهتاب می کشد
اسکندری ست تاخته با
پولادی صیقلین دردست
یا دخت عشقی ست هزار
ساله
در پریگونه رویایی ست
دخترکم
دو ماه است که سر کار
نرفته ام . چند بار زنگ زده اند و من گوشی را برنداشته ام . برایشان اس ام اس
فرستادم که دکتر مرد .
فرو می روم در سیاهچاله
ای که فرمانتان نبرم
و رسوای کسی نباشم
که من این وحشی نامانوس
در جغرافیای تنگ این
قبیله نمی گنجم
میترا دیگر برایم کاغذ
خرید نمی نویسد . دویست هزار تومن پس انداز داشتم که با هفتاد هزار تومنش رفته ام
و یک دوربین دیجیتالی دو و یک دهم مگا پیکسلی خریده ام .
زندانی تخت سوم که
سبیلهایش زرد بود در آینه برای خودش شکلک در آورد و رفت وسط اتاق ایستاد و تخت های
سه طبقه را که دور تا دور اتاق بزرگ چیده بودند ور انداز کرد .
کمی فکر کرد اما چیزی
یادش نیامد از آقای لاغر مردنی که سلانه سلانه به طرف پنجره می رفت پرسید ببخشید
اینجا کجاست و ما اینجا چه می کنیم .
آقای لاغر مردنی که اخم
هایش در هم بود برگشت و نگاهش کرد و یکدفعه چهره اش باز شد و با یک خنده انفجاری
که همه آب دهانش را در اطراف و صورت زندانی تخت سوم پاشید گفت اینجا هتل پنج ستاره
است داش مجید .
آن شب داش مجید تا صبح
کف اتاق خوابید . شب چند باری بیدار شد و نشست و با دقت به دستهایش و لباس هایش
نگاه کرد و هر قدر فکر کرد نتوانست چیزی به خاطر بیاورد .
مردی که در حیاط قرنطینه
سر و ته ایستاده بود تا موادی را که بلعیده بود برگرداند داشت به مردی که سر و ته
از حلقه دار آویزان بود نگاه می کرد و ما داشتیم زبان مردی را که در حمام خودش را
حلق آویز کرده بود از دهانش بیرون می آوردیم و نوک شلنگ اکسیژن را در سوراخهای
دماغش می گذاشتیم و من هنوز نمی دانستم که چقدر عاشق دکتر شده ام و مردی که لبهایش
را با سوزن و نخ قرقره سیاه دوخته بود داشت به ما می خندید .
اما همیشه چیزی بود برای
خوردن و ما هیچ وقت گرسنه نخوابیدیم و همیشه چیزی بود برای دود کردن چیزی مثل
سیگار و هر کوفت و زهرمار دیگری که گیرت می آمد و تو می توانستی دودش کنی و به
دودش خیره شوی و با دودش به هوا بروی .
خودمان بودیم و خودمان .
یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره انسانی دستکاری نشده و در امان مانده از فرهنگ
ها . ما در آن فراموشی چنان همدیگر را دوست داشتیم که توصیف ناشدنی است . عشقی که
درونمان بود اما طردش کرده بودیم . عشقی که هر لحظه بیشتر زبانه کشیده بود و ما
محلش نگذاشته بودیم .
ما در فراموشی به یک
غریزه پاک و به یک عقل گستاخ رسیده بودیم . ما همه چیز را انگار برای اولین بار
بود که می دیدیم . ما آنجا عینکی به چشم نداشتیم . ما همدیگر را با عینکی از
تصورات قبلی مان نمی دیدیم . ما نگاهمان همانی بود که می دیدیم .
آنها انسانهایی بودند که
در محیطی نامتعارف گیر افتاده بودند . محیطی که آیین خودش را داشت . آدمهایی هم که
تازه می آمدند چند وقت بعد مثل آنها می شدند و ما تخطئه شان نمی کردیم .
آنجا همه برای خود حق
داشتند . آنکه مواد آن یکی را کش می رفت هم حق داشت . آنکه نمک یا شکر یا پودر قرص
را قاطی مواد می کرد و می فروخت هم حق داشت .
آنجا دادگاه نبود . آنها
محکوم شده بودند و دوباره محکوم شدن برایشان مفهومی نداشت و فرقی هم به حالشان نمی
کرد . خیلی هایشان چند روز بعد باید قصاص می شدند و حلق آویز می شدند و معنی نداشت
که دوباره بخواهی محکومشان کنی . محکومشان کنی که چه . آنها آخر خط بودند و چیزی
برای از دست دادن نداشتند . جامعه با آنها خوب تا نکرده بود .
و من یادم افتاد که
مربای آلو را در یخچال بهداری گذاشته ام و رفتم آوردمش و دوباره نشستیم پشت همان
میز که روزنامه شرق را رویش پهن می کردیم . یک خوشبختی باور نکردنی و باز زل زدیم
در چشمهای هم دیگر .
آنقدر خندیدیم که اشک از
چشم هایمان سرازیر شد و تازه فهمیدیم که داریم گریه می کنیم چرا که شانه هایمان
تکان می خورد و خطوط درشت روزنامه زیر قطره های اشکمان محو می شد .
آنقدر خندیدیم که همه
چیز یادمان آمد و این دردی بزرگ بود که بر شانه هایمان سنگینی می کرد شاید برای
همین بود که شانه هایمان داشت می لرزید .
سلطنت به میترا گفته یک
دکتری چیزی بروید و میترا برگشته گفته خودتان دکتر بروید .
رشته هایی از بلور
قلبت را بهم بافته اند
و همه در یك آن فرو می
ریزند
چه شنیده ای
كه آبشارها بر گونه هایت
می توفند
در دور دست ها
چه كسی را زل زده ای
چند تا از عروسک های
میترا بزرگ شده اند و به مدرسه می روند و من رفته ام برایشان کیف و دفتر خریده ام
. میترا می گوید بچه را می خواهیم چه کار . این عروسک ها نه مریض می شوند و نه سر
و صدا می کنند .
اشکهایت را پاک کن و
لبخند بزن
فردا
در خالی خالی آغوشت
کودکی می روید
و تو شیرش می دهی
تنها
آن عروسک هایی که دوختی
تنها آن کودکی که
نداشتیم می ماند
تهران که بودیم خیلی
راحت بودیم . کسی به کارمان کاری نداشت . کل خانه مان بیست و هشت متر بود و سقف
مستراح چکه می کرد و من دوست داشتم یک پنتیوم وان بخرم .
از پاویون بیمارستان
سینا تا ایستگاه مترو در حسن آباد تلو تلو خوران می رفتم و تا ایستگاه طرشت خوابم
می برد . بیدار که می شدم به صادقیه رسیده بودیم . می رفتم در صف اتوبوس های شهرک
دانشگاه در پارک سوار آزادی می ایستادم و آنقدر دود می خوردم که اتوبوس می رسید و
گاهی همانجور سرپایی خوابم می برد . به خانه که می رسیدم میترا برگه ای نوشته بود
که ناهار توی یخچال است و به دانشگاه رفته بود .
پنج شنبه ها به خانه
اشرف خالاجان می رفتیم گاهی هم با پیکان سفید عبدالحسین عموغلی به خانه مرضیه
خالاجان در ورامین می رفتیم . اشرف خالاجان از ظهر بشقاب و قاشق ها و لیوان های
شام را داخل سینی می گذاشت . عموغلی عصر از کارخانه برگشتنی ماست و کاهو و میوه می
خرید و خامه برای صبحانه فردا صبح .
اشرف خالاجان هیچ وقت در
تهران فارسی یاد نگرفت و دوستی پیدا نکرد مگر عنّه که داستانش را اگر بخواهیم
بنویسیم هزار جلد کتاب می شود .
عنّه زنی بود مهربان و
خوش صحبت با عینکی که شیشه های ته استکانی داشت . از وقتی که به خانه اشرف خالاجان
می رسید یک ریز صحبت می کرد تا وقتی که می رفت . از شوهرش یوسوف آقا می گفت و از
برادرش آقاجَبی و از دخترانش فیریشته و لیلا ، داستان پشت داستان . اشرف خالاجان
هم کم نمی آورد :
. . . به تبریز که می
رفتم با ننه لیق سر بچه ها دعوا می کردم . یکبار به یخدانی که مادرم در یوک یئری گذاشته بود سر زدم و دیدم که
موش ها همه لباس های مادرم و بچه ها را جویده و خورده اند ، هفت موش هم داخل یخدان
این ور و آن ور می دویدند .
. . . با رویه عمه قیزی
و خجّه در دالان ام لیلی عمه بئش داش بازی می کردیم و ال اَله دومه دَله بازی می
کردیم و قوناق باجی بازی می کردیم و قولچاق اَره وئره ردیخ یعنی عروسک شوهر می
دادیم و برایشان جهاز می دادیم و این جهاز ، یک قوطی کبریت یا گودوش سینیغی بود و
این گودوش یک ظرف سفالی – سَخسی – بود که در آن گوشت می گذاشتند یا با آن از چشمه
آب می آوردند اشرف می گوید که دَوه دَوه
خوتدان دَوه هم بازی می کردیم .
. . . مادرم
راضیه رو بند سیاه با کش می بست و َایاخلیق می پوشید و پیاده می رفت و اگر با
ماشین می رفت طوری می رفت که به کسی نخورد .
. . . این زگیلت را چرا
نمی روی در بیاوری . . . ماهمید داداش دعا خواند و هفت تا برنج را برد در باغچه
حیاط زیر خاک دفن کرد اما خوب نشد . اتین
وزین ده سوتدوم دوشمدی .
. . . یک گاو یا دو تا
گوسفند را سر می بریدیم و در گوورما قازانی می پختیم و همه اش را در یک گوورما
کوپی می ریختیم و گوورما کوپی را هم تا سرش با ساری یاغ پرمی کردیم و این تکه گوشت
های پخته در داخل روغن در این کوپ ، تمام زمستان می ماند و خراب نمی شد و هر روز
از داخل این روغن چند تا تکه گوشت می کندیم و آبگوشت می پختیم ، گاهی هم بچه ها
وقتی گرسنه می شدند یواشکی می رفتند سر این کوپ وگوشت ها را می کندند و می خوردند
که خیلی خوشمزه بود .
. . . زمستانها روی میز
کرسی ، شام مئژمئیی سی که مسی بود می آوردیم و داخل آن ، ساللاما اموروت ( گلابی
آویخته و خشک شده ) و ساللامان اوزوم ( انگور آویخته ) و ایده ( سنجد ) و بادام و
گیردکان می گذاشتیم و می خوردیم .
. . . آقا می رفت بال
کدوسی می خرید و ما سر کرسی می نشستیم و کدو حلوایی ها را خرد می کردیم و آبا که
آنروزها تا کلاس چهارم خوانده بود برایمان از کتاب ، داستان امیر ارسلان نامدار را
می خواند و فردا صبح کدو را می پختیم که خیلی خوشمزه و شیرین می شد .
. . . حاج علی اصغر بابا
و حَلمه ننه ، غیر از آن سه تا دختر ، یعنی ام لیلی و خانم و سکینه ، یک دختر
دیگری هم داشتند بنام فریده که وقتی او را خوابانده و در یکی از زمستانها پس از
شام ، به خانه یکی از همسایه ها رفته بودند فریده از خواب بیدار و به دیلاب رفته و
گیر کرده بود و وقتی از مهمانی آمده بودند دیده بودند خفه شده است .
. . . آنروزها آب لوله
کشی و چراغ برق نبود و ما با تلمبه ای که در حیاط داشتیم از چاه آب می کشیدیم و شب
های زمستان این آب یخ می زد و ما صبح آب را داغ می کردیم و می ریختیم تا یخش باز
شود و شبها در دهلیز خانه در دولچا و آفتابه مسی آب می ریختیم و در شام مئژمئیی سی
چراغ نفتی می گذاشتیم تا اگر نصفه شب کسی خواست به مستراح برود و آب حیاط یخ زده
بود ، کارش راه بیافتد . بعدها کرگانی ، دوست آقا و همسایه مان که به خانه خودشان
برق کشیده بود به خانه ما هم برق کشید . خدایش بیامرزد .
. . . در صندوقخانه خانه
حاج علی اصغر بابا که تاریک بود یک خامه گیر داشتیم که دو تا ناودان داشت و از یکی
از ناودانها ، خامه می آمد و در پوتدوق می ریخت که ما در سینی با چاقو آنرا قسمت
می کردیم و می بردیم به بقالی حاج زینال می دادیم و عوضش ، ده ن دوش ( حبوبات و
غلات ) می گرفتیم و از ناودان دیگر هم شیر می آمد که با آن ماست درست می کردیم .
. . . حاجی بابا چون
میرآب و کارش سنگین بود خانیم آبا ناهار را برنج می پخت و کنارش خامه و مربایی که
از گل سرخ های حیاطشان پخته بود می گذاشت ، اما شام را نان و ماست و غذاهای سبک می
خوردند و اگر ما شام خانه آنها می رفتیم خانیم آبا چون می دانست ما شام به غذای
سبک عادت نداریم به خاطر ما برنج می پخت . خانیم آبا در تنبی و حاجی بابا در دهلیز
می نشست .
. . . در باغ دستمالچی
لار یک عمارت دو طبقه بود که تابستانها سه ماه می رفتیم و آنجا می ماندیم .
آنروزها اکبر عمی و کبری زن عمی در آن ور عمارت و ما در این ور عمارت می ماندیم .
گاو ها را هم تابستانها از طویله خانه به باغ می بردیم و آنجا نگهشان می داشتیم و
زمستان دوباره برمی گرداندیم . یک روز مرضیه از بالای عمارت افتاد و دستش شکست .
. . . یکبار شب دیر
هنگام من و مرضیه می خواستیم از باغ به خانه بیاییم که دیدیم در باغ که طرف باغچه
قهرمان عمی بود قفل است و ما از قَلَمه لیق گذشتیم و از دیوار باغ بالا رفتیم و به
کوچه باغ شازده پریدیم و از دور دیدیم که گرگ ها قدم می زنند و یواش یواش از بغل
دیوار خودمان را به خانه رساندیم اما مرضیه خیلی ترسید و آبا او را فردایش به بچّی
برد .
. . . حاج علی اصغر بابا
یک باغ آلوچه ( الچه لیق ) داشت که طرف باغ حاجی بابا و باغ ایران و اعظم بود که
فروخت و اگر این باغ مانده بود همه ما الان مکّه لیق ( مستطع شدن شخص و واجب شدن
حج بر او ) شده بودیم .
. . . وقتی می خواستیم
به اقدس جهاز بدهیم خانیم آبا آمد و یک لحاف را مثل مینجیق ، سیریماخ کرد و دوخت ،
من هم از تهران بالش دوختم برایش فرستادم .
. . . از پشت بام به
جهار نگاه می کردیم اگر نه تا خونچا بود می گفتیم پولدارند و اگر سه تا خونچا بود
می گفتیم فقیرند . اگر ما را به حنا دعوت نمی کردند یک جوری سوخولاردیخ باخاردیخ .
. . . در حمام حاجی نقی
، مش عباس ، جان سورتن بود و مش جعفر اوستای حمام بود . در حمام سیاوان هم ، دلاک
سکینه ، باش یووان بود . زلیخا باجی هم سو وئره ن بود و شووه رن سکینه هم آب به
مشقفه می ریخت. در حمام کلانتر هم که دختران حاج زینال به آنجا می رفتند کَبه خجّه
که باش یووان بود .
شام را که می خوردیم
اشرف خالاجان چای می آورد و عبدالحسین عموغلی اول داستان آن طبیبی را می گفت که
وقتی از کنار قبرستان می گذشت سرش را از خجالت پایین می انداخت و بعد داستان آن
کدخدایی را که رفته بود از شهر ، مرده شور آورده بود و بانگ برآورده بود که مرده
شور دارد می رود هرکس می خواهد بمیرد عجله کند و آنوقت کلی می خندید و می گفت دکتر
دارد می رود . . . و من که هنوز حس دکتر بودن نداشتم و هنوز هم که هنوز است در باغ
دکتر بودن نیستم . . .
. . . یکبار اکبر عمی
رفت از حَلمه ننه اجازه گرفت و مرا به چَرشنبه بازاری برد . پیاده راه افتادیم و
در دانشسرا یک ریال دادیم و یک دوچرخه کرایه کردیم و به بازار رفتیم که ولوله بود
. از بازار فوشقا و لولئین و گودوش با دسته دو طرفه خریدیم و داخلش نمک ریختیم که
رسم خرید چهارشنبه سوری بود بعد از بازار دری عابّاس به بوتچی بازار رفتیم و یک
دست و نیم چلوکباب خوردیم و برگشتیم .
آب رودخانه کم شده است و
من دارم از بالای پل دنبال قورباغه ای چیزی می گردم . سنجاقک ها مثل هلی کوپترهایی
که در زندان برایمان غذا می آوردند دارند بالای رودخانه پرواز می کنند . سنگی در
آب می اندازم و صدای قورباغه ای که در آن نزدیکی هاست در می آید . قورباغه های
دیگر هم صدایشان بلند می شود و من به طرف ماشین می روم .
در همان قوطی های
بیسکویت که در قرنطینه سرنگ ها را می انداختیم برای روستایی ها دارو آورده ایم .
هنوز وسط تابستان بخاری سیاه را از داخل اتاقک بهداری جمع نکرده اند و همه جا بوی
نفت می دهد . نفری هزار و ششصد تومن می گیرم و ویزیتشان می کنم . پنج هزار تومنی
زرد رنگ می دهند و من پول خرد ندارم .
در حیاط را قفل می کنیم
تا سلطنت به کوچه نرود . از بنیاد شهید گاهی می آیند و به ما و سلطنت سر می زنند .
شهین وقتی به مستراح می رود چکمه می پوشد . من که می روم آن یکی آفتابه را که
پلاستیکی است بر می دارم .
از هشتصد نفر زندانی
نزدیک سی و هفت نفر مرده اند و هفتصد و شصت نفر دچار فراموشی شده اند . مرده ها را
در زیر زمین قرنطینه دفن می کنند .
فجایع انسانی که در این
چند ماه در زندان اتفاق افتاد به قدری زجر آور و گاهی شنیع است که امکان بازگو
کردن و نوشتن آنها نیست و شاید تنها کاری که می توان کرد فراموش کردن همه آن فجایع
است . خواننده از اینکه بداند زندانی ها برای گرفتن قرص اعصاب تن فروشی می کردند
احساس خوشی نخواهد داشت .
زندانی بمب گذار هر روز
می آید و در نیمکت حیاط بهداری زیر درخت گیلاس می نشیند و حتی یک کلمه هم با کسی
حرف نمی زند . دکتر قرنطینه می گوید که شاید زندانی بمب گذار واژه ها را هم فراموش
کرده است .
خبرنگاری که در توهم
هایش برنده جایزه صلح نوبل شده هنوز به رژیم یک لیتر آب و شانزده حبه قندش ادامه
می دهد .
خیبر علی که پایش مصنوعی
اش را در آورده و به کله قاضی کوبیده دارد به جای افسر نگهبانی داخل که حافظه اش
پریده زندان را اداره می کند . خیبرعلی می گوید برایش پاپوش دوخته اند اما دکتر
دیگر به حرف کسی اطمینان ندارد .
دکتر سه هفته است
درخواست متادون کرده است اما هنوز متادون کافی نداده اند و زندانی ها پشت سر هم
تشنج می کنند . دختری که موهایش را از پشت بسته است دو ساعت است مدام حرف می زند :
ما مسخ شده بودیم آقای
دکتر . همه آدمها مسخ شده اند . هیچ کس
خودش نیست . حتی شما آقای دکتر . ما در زندان بزرگی که در ذهن هایمان ساخته بودیم
بشقاب و قاشق در دست منتظر قصاص بودیم .
ما از همدیگر یاد می
گرفتیم که همه چیز را فراموش کنیم . و شاید بهتر آن بود که مسخ شده باشیم و ما
دیگر هیچ وقت خودمان را با پیراهن چارخانه مان در حمام زندان حلق آویز نکردیم و
دیگر هیچ گاه کسی ما را به خاطر جرمهای احمقانه ای که نکرده بودیم قصاص نکرد چرا
که ما تنها مسخ شده بودیم و در هیچ کجای دنیا کسی آدم مسخ شده را قصاص نمی کند .
اما آنها یکبار ما را
گلوله باران کردند و ما با پیراهنی که آتش گرفته بود به طرفشان دویدیم و آنها
آنقدر ترسیده بودند که انگشتهایشان ماشه تفنگ هایشان را چکانده بود و ما داشتیم
دودی را که از لوله تفنگ هایشان برخاسته بود تماشا می کردیم . ما آنها را بخشیدیم
حتی وقتی که خون خود را در پشت سیم خاردارها جا گذاشتیم . ما خیلی زود یاد گرفتیم
که دیگر نباشیم و آدمهای دیگری جایمان آمده بودند .
ما برای همیشه مرده
بودیم و این چیزی فراتر از مسخ بود و چیزی بود که پیش از آن به ذهن هیچ جنبنده ای
آنگونه که باید نرسیده بود . ما آنقدر مرده بودیم که آدم باورش نمی شد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر