۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

فرار از باغمیشه ـ قسمت سوم ـ ویرایش هشت مرداد نود و دو


اتوبوس ساعت پنج صبح به تبریز رسید . هوا وسط تابستان به قدری سرد بود که دندانهایم در تاکسی بهم می خورد . از چهار راه شهناز و میدان ساعت و دانشسرا پیچیدیم به منصور و عباسی یا همان باغمیشه خودمان .

چند سال بیشتر نبود که از تبریز رفته بودم اما ترکی صحبت کردن های راننده به قدری برایم عجیب و شیرین می آمد که تمام حبه قندهای غربتی که با خودم آورده بودم با هر کلمه ای که از دهان راننده در می آمد در حس گرمی مثل یک استکان چای داغ در یک هوای برفی تا به خانه برسم آب شده بود .

یک سنگگ هم از سنگک پزی آرا کوچه که به اسم مرحوم موصطافا چورک چی بود خریدم و فردایش با شهین به خواستگاری میترا رفتیم . میترا دانشگاه بود نیم ساعتی نشستیم تا آمد و من جلیقه ای که جمیله خالاجان برایم آورده بود را پوشیده بودم .

یادم نبود آخرین بار چند سال پیش دیده بودمش . چند لحظه آمد سلام کرد و رفت و من همینجوری یاد طینت در آن یکی خوابم افتاده بودم . . .

طینت در کاباره های ارمنی ها در محله دوه چی آواز می خواند . داداش اژدر عاشقش شده بود و برش داشته بود با خودش آورده بود .

دده جان داداش اژدر را حالی کرد که بروند پیش میر مهدی ملای محل تا خطبه ای بخواند . طینت عاشق بود . ننه جان که خانه نبود طینت آواز می خواند و می رقصید .

طینت گلدوزی می کرد و خانه آس و پاس ننه جان را با هنرمندی چنان تزئین کرده بود که آدم دهانش باز می ماند . طینت هیچ وقت صاحب بچه نشد .

داداش اژدر چند بار حسابی طینت را کتک زده بود . دایی لطف اله که از تهران آمد کلی به داداش اژدر نصیحت داد که عزیز خواهر ، دوره این کارها گذشته ، مرد که نباید دست روی زنش بلند کند .

طینت یک روز بی خبر گذاشت رفت . داداش اژدر هرجا رفت دنبالش پیدایش نکرد .

شمشیرت را بردار
و تمام شوالیه هایت را خبر کن
اما من
در همان شیپور نخستین
جان باخته ام

گفتم سه سال نامزد می مانیم که نشد . یعنی نمی شد . تلفنی نمی شد . آن هم با آن کارت تلفن های هشتصد تومنی که از باجه های روزنامه فروشی هزار تومن می خریدم . هزار تومن آن روزها خیلی پول بود .

و من زان پیشتر
که مسیح خویش بوده باشم
بودای تو بودم
و زان پیشتر که برخیزم
در تو فرو مرده بودم

هر دو هفته پیدایم می می شد . بی موقع و  سر زده بودم برایش . عاشق باران بود . پیاده می آمد وقتی باران می بارید . . .

ایستاده ای بی آنكه بشكنی
و گیسوانت در باد می رقصند
هیچ نمی دانستم
می شود در چشمهای یك زن
اینهمه پنجره دید
و در پشت هر پنجره
اینهمه درد

کوچه ای بود که خیلی دوست داشت . همیشه از آنجا می رفتیم . پل قدیمی بیلانکوه و کوچه ها و دیوارهای کاهگلی و درهای چوبی قدیمی .

افسون ِ هزار ساله ِ مسیح است در چشمهای تو
چنین بی پروا بردگانت را از گوش میاویز
کاین صلیب ِ خاک گرفته ِ من است آونگ می خورد

یک خوابگاه مجردی دادند میدان هفت تیر . هر روز از امیر آباد پا می شدم می رفتم هفت تیر ، دیدنش .

گنجشكها در نگاهت آواز می خوانند
ماهی ها كنار حوض نشستنت را
آرزو می برند
بزغاله های بازیگوش در تپه گونه هایت
صمیمی ترین علفها را چرا می برند
وقتی از چشمهایت گوزن می چكد
پیرترین قلبها هم
كمانگیر می شوند

 پریز کنار تختش نبود . برایش یک سیم سیار ده متری خریدم تا بتواند واکمن گوش کند . واکمن را روز زن برایش خریده بودم .

بر پرنیان باغ
رقصیده بر بالهای قو
از نازکای احساس
چه بچینم برایت بانوی من
سینه ریزی از بردگان تاریخ
گوشواره ای
از مردانی که بر دار شدند
و دستبندی برای آزادی !؟
به کدامین ستاره بگریزیم
که عشق را اهریمنی نباشد ؟

سال بعد روز زن برایش یک سی دی شاملو خریدم و یک کارت پستال و شعری که برایش نوشتم . . .

این رسوایی پادشاهی ست
که هفت اقلیمش را
به دو سکه آبی و دو کمان
و دوصدف و سی و دو عاج بخشید

 آنروزها بیشتر حیرانی شهرام ناظری گوش می کرد و دستان شجریان . پیرمرد نگهبان با بلندگو می گفت خانم داش کسن و چند دقیقه بعد میترا پیدایش می شد . . .

همیشه دستهایی هست
كه بر آبگینه های خیالت
نقشه های سنگی می كشند
و تو از خوشه های مهربانی ات
انگور  تعارفشان می كنی
چشمهایت
از دریایی در آنسو حكایت دارد
و ابروانت
از شهری در سایه اش

پاییز بود ، قرار می گذاشتیم پارک لاله ، ساعت پنج عصر . یک ساعتی قدم می زدیم . لحظه های نابی بود . . .

هر بتی خدایی برای نمردن دارد
و هر بودایی
مسیحی برای در صلیب شدن
هر شرمی پایانی دارد
جز نگاه من که در نگاه تو می افتد
وحرفهایت که کاروان ربودن است

هفت هفت هفتاد و هفت بود که توانستم خوابگاه متاهلی بگیرم . کیلومتر دوازده جاده مخصوص کرج . شهرک دانشگاه . کل اتاق و آشپزخانه و مستراح و حمام ، بیست و هشت متر بود . بالاخان و میترا با وایتکس همه جای آشپزخانه را شستند .

میترا هر روز از شهرک دانشگاه تا میدان امام حسین که آن ور تهران بود می رفت و بر می گشت . دانشگاه آزاد واحد تهران مرکزی که در خیابان دماوند بود . و من که همه اش کشیک بودم و ده هزار تومن حقوق انترنی می گرفتم . . .

ما گدایانی بیش نبودیم شاید
که رسوایی قرن را
یکبار دیگر
در پرده ای دیگر
برای سکه هایی چند
می نواختیم

جراحی سینا بودم که حجاریان را آوردند . دکتر اسفندیاری برایش لوله تراشه گذاشته بود . گلوله از استخوان گونه اش وارد شده بود .

ازدحام بود . برش های سی تی اسکن یکی یکی می آمدند . گلوله نزدیک مهره پنجم گردنی متوقف شده بود . یکی دو هفته خبر اول بود این حجاریان .

یک روز می نوشتند سعید لبخند زد و یک روز می نوشتند سعید نشست . خلاصه این سعید برگشت سر کار و زندگی اش و ما همچنان در سینا کشیک می دادیم .

از سینا رفتیم به امیر اعلم . فقط پنبه می کردیم در دماغ مردم . گوش هم می شستیم . استخوان هم از گلوی مردم بیرون می آوردیم . مگس و از این حرفها هم از گوششان .

زنان افتادم شریعتی . پل گیشا . کلمپ می زدیم و نافش را می بریدیم و بینی اش را ساکشن می کردیم می گذاشتیمش لای پتو تا گرم بماند . رزیدنت می گفت محکم بگیر نیفتد .

تهران جای من نبود . جمع کردیم آمدیم باغمیشه خودمان . دو سالی رفتم طرح . بهداری باسمنج . نرسیده به لیقوان . دارو برمی داشتیم و با ماشین به روستاها می رفتیم ، خانه های بهداشت .

اولین روز رفتم روستای نعمت آباد . یک کیف سامسونت داشتم که درش خراب بود . مریض ها نشسته بودند . تا سلام کردم در کیفم باز شد و همه وسایلم ریخت کف اتاق .

دوست داشتند برایشان آمپول و سرم بنویسم . قرص و شربت را قبول نداشتند . عاشق پنی سیلین بودند و آمپول های ب دوازده و ب کمپلکس که قاطی شان کنی و بزنی .

طرح که تمام شد رفتم بهداری زندان . رئیس بهداری عینکی با شیشه های ته استکانی داشت . گفت باید یکی یکی کبد و طحال و کجا و کجایشان را معاینه کنی و در این فرم ها بنویسی . دکتر قبلی هم آنجا بود گفت نمی خواد .

جرمهایشان را در فرمهایشان می نوشتیم . . . سرقت مسلحانه ، قتل ، حشیش ، هروئین ، مال خر ، ضامن ، دیه ، تصادف ، مشروب ، قاچاق ، ماهواره ، نفقه ، مهریه ، تکدی گری ، رابطه ، مزاحمت ، قلعه بابک و . . .

بخش ، طبقه بالا بود . هشت صبح با احمد می رفتیم و فشارهایشان را می گرفتیم . بیشترشان سفارشی و از فک و فامیل های مسئول ها بودند .

دکتر قبلی را گذاشته بودند اورژانس . آدم دل رحمی بود . هر چه زندانی ها می گفتند برایشان نسخه می کرد . عصر ها هم می رفت رادیولوژی چرتی می زد و بعد سیگاری می کشید و برای خودش در فلاسکش چای دم می کرد و سر حال که می شد روزنامه شرقش را می خواند .

در خوابهایم در همان حیاط بند قرنطینه اعدام می کردند . یکدفعه می زدند چهارپایه زیر پایش می افتاد . پایینش می آوردند و دستبندش را باز می کردند . حس خوبی نداشت .

یکبار صابر پرسید کجا کار می کنی گفتم بهداشت . گفت کدام بهداشت گفتم بهداشت نصف راه . کلی کلاس گذاشته بود پیش خانومش . فردا دخترش را برای واکسن برده بود نصف راه . گفته بودند اینجا واکسن نمی زنیم دکتر دباغ هم نداریم .

کم کم به همه فامیل گفتم که زندان کار می کنم . نمی شد مخفی کرد . هزار تا دروغ هم که می گفتی باز کم می آوردی . اگر می گفتی کلینک کار می کنم می گفتند کدام کلینیک و الی آخر .

یک شب یکی شان هر چه آپاندیسیت علایم دارد از خودش در می آورد از استفراغ و ریباند تندرنس و هر چه کتاب جراحی نوشته کم مانده بود اعزامش کنیم و کار دستمان بدهد و این دادگاه و آن دادگاه که جرمش قتل بوده و چرا اعزامش کردی و حتما ازش پول گرفتی و اگر اعزامش نمی کردی فرار نمی کرد ، شانس آوردیم آخرین قلق که هنوز زندانی ها یادش نگرفته بودند به دادمان رسید و یارو دستش رو شد .

ادای سنگ کلیه را در می آوردند ، تشنج الکی می کردند . از هوش می رفتند . هر کاری می کردیم به هوش نمی آمدند . آمپول آب مقطر می زدیم زیر جلدی که درد وحشتناک داشت اما خم به ابرو هم نمی آوردند .

یوسف پنبه الکل را می فشرد در بینی شان و دهانشان را محکم می گرفت با دستش . مجبور می شدند از بینی نفس بکشند که الکل یکدفعه به گلو و ریه شان می رفت که از شدت سرفه نیم خیز می شدند و چشمهایشان را باز می کردند و مثلا به هوش می آمدند . با همه شگرد ها ، بعضی ها یکجوری خودشان را به اغما می زدند که باور می کردیم و اعزام می کردیم .

زندان جای من نبود ، آنجا روز روشن از ما سرنگ می دزدیدند و با برادرانشان تزریق می کردند ، آنجا برای گرفتن قرصی خواب آور ، به تمام مقدساتشان قسم می خوردند .

آنجا با پیراهنشان در حمام ، تمام سی و چند ساله خویش را حلق آویز می کردند ، آنها ذره ذره آب می شدند ، گاهی با تیزی همدیگر را لت و پار می کردند و ما می دوختیمشان غر زنان .

آنها گاهی از پیراهنت می گرفتند و تا لورازپامی ، باکلوفنی نمی نوشتی آویزانت می شدند ، آنجا اگر کدئین می نوشتی  می فروختند و تریاکشان را می خریدند .

آنجا اگر کسی در جیبت مواد می گذاشت کارت تمام بود . آنها کلمات خودشان را داشتند ، آنجا تو اما نمی توانستی چیزی را باور کنی . آنها لباس راه راه نمی پوشیدند و وزنه ای بزرگ را با زنجیر نمی کشیدند .

آنها علاقه خاصی به یادگاری نوشتن روی دیوار ها داشتند ، ملاقات که می رفتند  ادکلن می زدند ، ما کاری به جرمشان نداشتیم ، ما گاهی با آنها یکی به دو می کردیم . ما عاشق آنها نبودیم ، دشمنانشان هم ، آنها برای نانی چند آنجا بودند و ما هم .

آن آخرین شبی که زندان بودم ، تلنگوری بود در ذهنم .  نشسته بودم در صندلی چرخان اورژانس هدفون در گوشم بود و داشتم جزوه های آزمون دستیاری را می خواندم .

. . . نصف شب بود که پیدایش شد . سرباز همراهش نبود . دستبند هم نزده بودندش . پیراهنی چیزی هم نپوشیده بود . مثل غولهای سندباد بود . زنش را کشته بود . می شناختمش . قلبش را گرفته بود ، گفتم نوار بگیریم ، گفت نه ، جای چاقوی قبلی است ، یک مسکن بزنید خوب می شود . سرباز پیدایش شد گفتم برود و پرستار را بیدار کند . پرستار هم خواب آلود پیدایش شد .

دنبال پیروکسیکامی دیازپامی در ترالی دارو می گشتیم که نعره ای کشید و شیشه الکل را برداشت و زد خودش را لت و پار کرد و تلو تلو خوران آمد طرفمان . یوسف از بالای استیشن پرید و در رفت . من ماندم و آن بزرگوار . . .

اعزامش که کردیم با موبایلم از خون کف اورژانس و دیوارها و شیشه های شکسته بهداری عکس گرفتم و دیگر هیچ وقت به زندان نرفتم .

عکس ها را زیپ کردم و برایشان رمز گذاشتم و در سی دی رایت کردم و چندی بعد هم از ترس اینکه برایم درد سر ساز شود با کارد روی سی دی خط انداختم و دادم دست پارسا بازی کند .

پارسا را در آن یکی خوابم دیده بودم . در این یکی خوابم بچه ای نداشتیم . زیاد هم فکر بچه نبودیم و من می خواستم تخصص قبول بشوم و از این حرفها و میترا که هر روز به درس و مشق های عروسک هایش می رسید اما شهین و فرشته دست بردار نبودند .

کلی معاینه و آزمایش که آدم حالش بهم می خوره . گفتند باید بروی عمل . نرفتم . یکی دو سالی که گذشت رفتم عمل . کسی ندانست . هفت صبح رفتیم بیمارستان . میترا رفت یک کتاب دو جلدی سینوهه خرید آورد تا در بخش بخوانم . به هوش که آمدم شب شده بود .

سونو گرافی می رفتیم و همه اش نگران بودم که نکند ناقص الخلقه باشد .
خلاصه پارسا با موهای سیخ سیخ و صورت چروک بدنیا آمد . فکر کردم همانجوری خواهد ماند ، گفتم باز خدا را شکر که سالم است .

همه فامیل کار و زندگی شان را ول کرده بودند و هر روز دسته دسته با کادویی در دست می آمدند خانه ما .

خانم باجی هم آمد ، گفت اسمش چیه ، گفتم پارسا ، گفت ، پارچا ؟ گفتم پارسا ، گفت آره دیگه ، پارچا . آلزایمرش داشت هر روز بیشتر می شد . چند دقیقه بعد دوباره پرسید اسمش چیه . گفتم پارسا و باز گفت پارچا .

اولش خوشمان می آمد و می خندیدیم  اما آنقدر پرسید که حسابی کلافه شدیم . هیچ چیز یادش نمی ماند .

پرسید اینجا کجاست گفتم خانه ماست مگر نمی شناسی گفت راست می گویی خانه شماست ، یادم رفته بود . نیم دقیقه ای نگذشته بود که دوباره پرسید اینجا کجاست ، گفتم خانم خانه ماست دیگه . خنده ای کرد و گفت آره خانه شماست . رفتم اتاق بالا و میترا ماند پیشش .

از میترا هم فکر کنم هفت هشت باری پرسید که اینجا کجاست و میترا هم می گفت که خانه ماست .

دوربین را وصل کردم به کامپیوتر و میکروفون را گذاشتم پیشش و سر صحبت را باز کردم . با آنکه آلزایمر داشت و از حرفی به حرف دیگر می پرید اما خوب از آب در آمد .



* * *



خانم باجی سر سفره همه چیز را بهم می ریزد . ناصر ، آن ور اتاق سفره ای کوچک برای خانم باجی باز می کند و آرام آرام به او غذا می دهد تا در گلویش گیر نکند . 

ژاله می گوید آقا ناصر دارد حق فرزندی را به جا می آورد تا مدیون مادرش نباشد . ناصر با لیلا ، خانم باجی را به طبقه پایین می برند تا پوشاکش را عوض کنند . مجید خان ترکی را متوجه می شود اما فارسی جواب می دهد . کاوش با آنکه ترکی متوجه نمی شود اما با تبسم دارد به حرفهایی که ما داریم درباره خانم باجی و گذشته اش می زنیم گوش می کند .

عکس های پدر را در لپ تاپ می آورم . ناصر اشک از چشمهایش سرازیر می شود . در و همسایه به پدر ، آقا ممی می گفتند . ناصر به پدر ، آداش می گفت . ناصر می گوید آنروزها خیلی ها از جنگ فرار کردند و زنده ماندند اما آداش این کار را نکرد .

خانم باجی تنها بازمانده من است . تنها فامیل من است که هنوز زنده است . مال دیروز است . مال هشتاد سال پیش است اما وقتی دست هایش را می گیرم و می فشارم مرا به گذشته ها می برد :

روی سکه های گردنبند خانم باجی مردهایی با اسب دارند می دوند . . . خانم باجی اینها دیگه کی هستند ؟ . . .

این ستارخانه این باقر خانه این احمد شاهه این رضا شاهه این پیشه وریه این هم مصدقه . . .

خانم باجی اینها که قیافه شون معلوم نیست . . . چرا معلوم نیست ، مش ابراهیم همه شون رو می شناخت .

خانم باجی کم عاشق نیست . مش ابراهیم را می پرستد . خانم باجی نذر کرده اگر جنگ تمام شود لخت مادرزاد تا سر کوچه باللی ماهمید بدود و برگردد .

رادیوی مش ابراهیم دارد آژیر قرمز می کشد . خانم باجی در اتاق به این ور و آن ور می دود . در خانه را گم کرده است . دارد خودش را از پنجره به حیاط می اندازد . در و دیوار خانه می لرزد : " بومب ، بومب " شیشه های پنجره می شکند .

همه دارند به طرف دود می دوند . خانه مان مثل گود زورخانه شده . دارند آوار را جابجا می کنند . مثل مجسمه خشکم زده است . ناگهان هق هقی می لرزاندم .

خانم باجی . . . جانم . . .  چرا منو برداشتی آوردی خونه تون . . .  تو چراغ این خونه ای . . . اگه تو منو نمی آوردی خونه تون من کجا می رفتم . . . نه می آوردم . . . می دونم حالا اگه نمی آوردی کجا می رفتم . . . نه می آوردم . . . جای دیگه نبود که برم . . . چرا می اومدی اینجا . آدم مگه نمی آد خونه خودش .

خانم باجی وقتی بمب افتاد خونه ما تو چیکار می کردی . . . هان . . . وقتی بمب افتاد خونه ما تو کجا بودی . . . هان یادته . . . آره یادمه . . . پدرت یادت می آد . . . آره . . . تو کجا بودی . . . مدرسه بودم دیگه . . . آره مدرسه بودی ، مدرسه هم بمب افتاد . . . نه مدرسه که می افتاد من الان اینجا نبودم . . . راست میگی پس من کجا بودم . . . من هم همینو می گم . . . فردا می آی مدرسه ما . . .      بیام که چی بشه . . . گفتن ولی تون بیاد . . . من که ولی نیستم . . .. . .

ساعت روسی دارد خودش را می کشد . خانم باجی بلند می شود و سماور را روشن می کند . . . خانم باجی هنوز پنج نشده زوده . . . چند دقیقه بعد تکانم می دهد . . . یحیم ، یحیم ، دیرت نشه .

گردنبند خانم باجی نیست . آب شده رفته زیر زمین . می ترسم به خاطر این گردنبند تلف شود .

شام تخم مرغ و سیب زمینی آب پز داریم . می روم از صندوقخانه نعنا بیاورم . . . خانم باجی مشتلق بده گردنبندت پیدا شده . . . دهانش باز می ماند . . . کجا بود . . . ظرف نعنا را نشانش می دهم . قاه قاه می خندد .

خانم باجی می شه باز قصه دعوای اوروس ها را با مش ابراهیم برام بگی . . . تو که نرفتی واسه این دووار کوپی ، شیشه بخری . . . برقها بره لاله ها رو روشن می کنیم . . . لاله ها جهیزیه فاطما باجیه دست بهش بزنیم ناراحت می شه . . . منو دوست داره چیزی نمی گه . . . مشق هاتو نوشتی  . . . می نویسم حالا تو بگو . . .

خانم باجی هیچ وقت فارسی یاد نگرفت و ندانست که در تلویزیون چه می گویند . خانم باجی از هر نژادی که باشد ، از هر کجا که آمده باشد و هر زبانی که داشته باشد خانم باجی است و اگر او نبود این کلمات هم نبود و من ترکی را دوست دارم  چون خانم باجی آنرا می فهمد ، همین . که من خانم باجی را دوست دارم که او پدرم را با چنگ و دندان بزرگ کرد .

من در آلزایمر خانم باجی ، دنبال خودم می گردم ، دنبال پدرم محمد حسین ، دنبال پدربزرگم مش ممدعلی دباغ ، دنبال اکبر آجان برادر مش ممد علی دباغ و فرزندانش ؛ دباغ محمدی هایی که هیچ وقت ندیدمشان و ندانستم کجا هستند .

من فکر می کنم از قشر خاکستری مغز خانم باجی تا استخوان جمجمه اش ، در این فاصله سیاهی که در سی تی اسکن مغزش دیده می شود ، حاج علی اصغر بابا هنوز دارد شاخسی می رود ،  فاطما زن عمی هنوز دارد جَهره می ریسد ، حاجی محمد حسین بابا وقتی از جلوی خانه مش ممد آقا می گذرد ، گیردکان بادام به اشرف می دهد ، حَلمه ننه دارد جامیش ها را می دوشد ، حاج زینال بابا دارد به چشمه بیوک کلانتر سرکشی می کند و مش ممد آقا دارد کرت های باغ دستمالچی را آب می دهد .

خانم باجی دومَنج درست می کرد برایم . نان های خشک را خرد می کرد و پنیر قاطی اش می کرد و بعد کره را در ماهی تابه داغ می کرد می ریخت رویش . با دست گلوله گلوله اش می کردیم و می خوردیم . می مُردم برای این دومَنج .

خانم باجی دستهای لاغری داشت با پوستی لطیف و چروک خورده ، درست مثل سیب های زردی که چند روزی در طاقچه مانده و چروکیده باشد . کنار سماور می نشست . روی تشکچه اش .

خانم باجی برایم کَته می پخت و سیب زمینی و گوجه هم قاطی اش می کرد که قیرمیزی دوگی می گفتم ، می رفت از دبّه ای که در ایوان گذاشته بودند ، ترشی بادمجان هم می آورد ، می نشستیم سر سفره کوچکشان ، من و مادر و ناصر و بهروز و پروین و پدر که همیشه جایش خالی بود .

یکبار کلاه ارتشی پدر را به سر گذاشتم و عینک دودی اش را به چشم زدم و تفنگ چوبی ام را به دوش انداختم و از خانه مش ممد آقا در شورچمن تا خانه خانم باجی در دالی کوچه رژه رفتم :

نه بر آن گلوله سربی که بر قلب پدر دوختید
نه بر آن تفنگ چوبی که دزدیدید
که من این زمین گرد پر چاله را
از دباغخانه پدربزرگم می شناختم .

یکبار یک خمپاره در چند قدمی پدر افتاده بود و عمل نکرده بود ، پدر که آمد یک گوسفند قربانی کردیم و به در و همسایه دادیم .

آن ور حیاط مش ممدعلی دباغ ، لانه مرغ و خروس ها بود و مستراح و مطبخ و اتاق و دهلیز اکبر آجان . اکبر آجان ، برادر بزرگ مش ممد علی دباغ بود و  همان شصت هفتاد سال پیش ، جمع کرده و با زن و بچه اش به تهران رفته بود .

این ور حیاط هم یک انباری بزرگ بود که چراغ نداشت و یک اتاق و دهلیز که خانم باجی به گوهر کرایه داده بود و  یک آشپزخانه که بالایش دو تا اتاق بود که من و مادر آنجا می ماندیم و روزگاری مش ممدعلی دباغ با زن اولش خانم سلطان . خانم سلطان چرا نازا بود ، ما نمی دانیم . هورمونهایش بالا پایین بوده یا یک عفونت ساده ، خدا می داند .

چشمهایم را که می بندم کم کم یادم می آید :

پله های سه گوش به دهلیزی کوچک می رسند و یک در چوبی که جرجر می کند و صندوقخانه ای با یک پنجره کوچک به پشت بام خانه گوهر و یک یخدان قدیمی که شاید جهیزیه خانم باجی بوده و یا جهیزیه مادرش زهرا عمه و کلی وسایل عجیب و غریب و قدیمی و بوی ادویه جات و گیاهان دارویی .

سال شصت و یک که پدر در جنگ کشته شد ، خانه مش ممد علی دباغ را فروختیم به یک دهاتی بنده خدا و همه اسباب و اثاثیه مان را ریختیم وسط خانه مش ممد آقا .

سالهای سال بعد هر وقت جرات می کردم می رفتم تا ته آن کوچه مش کریم عمی . دوست داشتم در بزنم و بگویم که :

من نوه مش ممد علی دباغ هستم ، صاحب قدیمی این خانه . تکه ای از خاطرات من در این خانه جا مانده است ، می شود بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانه مان الان چه جوری شده .

کلی کتاب بود در آن انباری تاریک بغل خانه گوهر . می شود بگذارید بروم یکی دو تایشان را بردارم . پدر اسمش را روی یکی از سنگ های حیاط با میخ کنده بود . می شود آن سنگ را در بیاورید بدهید به من . پولش هر چقدر باشد می دهم . اما جرات نمی کردم در بزنم و برمی گشتم .

یک روز ملیحه ، همسایه مان در زد و گفت که بابایت آمده و من فکر کردم که پدر آمده و خوشحال دویدم و دیدم پیرمردی است با کلاه لبه داری بر سر که دستهایش می لرزند . دستهایش انگار داشتند پول می شمردند و بعدها فهمیدم که بیماری پارکینسون داشته . حاج اسکندر بود ، برادر حاج زینال .

این حاج زینال و حاج اسکندر ، دایی های خانم باجی بودند . حاج اسکندر آلزایمر گرفته بود و راه خانه شان را گم کرده بود و تصادفی به کوچه ما آمده بود و ملیحه ، همسایه مان هم فکر کرده بود که دنبال خانه ما می گردد و دستش را گرفته بود و به خانه ما آورده بود .

حاج زینال هم آخر عمری مثل حاج اسکندر ، آلزایمر گرفت ، اما پدرشان ، حاجی محمد حسین بابا ، تا آخر عمر حواسش سر جایش بود .

آنروزها مردم باغمیشه ، فقط عیدها برنج می خوردند و بقیه سال غذایشان آبگوشت بود . حاج زینال ، مرد پولداری بود و هر روز ناهار برنج می خوردند . حاج زینال می گفت برنج ، سردی است و خانم آبا حتما باید سر سفره ، مربای گل سرخی ، چیزی ، که گرمی باشد می گذاشت . حاج زینال پیاله مربا را خالی می کرد در بشقابش .

خانم آبا زن کدبانویی بوده . دست پختش حرف نداشته . خانم باجی می گوید برنجشان یک عطری داشت که هوش از سر آدم می برد .

می گویند در کودکی یکبار شیشه شیرم را انداخته ام خورده به کله این حاج زینال و حاج زینال برگشته گفته ؛ بیلمیرم تیکه سی ایت دن دوشوب ، قوتدان دوشوب کوت دن دوشوب ( نمی دانم این بچه ، لقمه از سگ خورده یا از گرگ )

جمیله ، دختر حاج زینال ، هر وقت که ما ، نوه های خواهرش راضیه آبا را می دید ، از ریز تا درشت ، یکی یکی ماچمان می کرد . بهش جَمله خالاجان می گفتیم .

هر وقت به خانه شان می رفتیم حتما سر سفره ، اوماج آشی و قویماخ هم بود . گاهی داخل این آش اوماج ، فلفل های درسته ای هم می انداخت . دُلمه برگ مو و کوکوی تره هم می گذاشت . کوفته هم می پخت . از آن کوفته های بزرگ تبریزی که داخلش تخم مرغ آب پز و گردو و بادام و آلبالو می گذارند .

ناهار را که می خوردیم یک چرتی می زدیم و عصر در ایوانشان که رو به قله بود می نشستیم و پنیر چورک سبزی و چای می خوردیم .

حافظه خارق العاده ای داشت این جَمله خالاجان . داستانهای پنجاه شصت سال قبل را مثل پرده سینما برایت شرح می داد . محال بود چیزی را از قلم بیاندازد . تاریخ ها را هم به شمسی و هم به قمری می گفت . به روز و به ساعت . با تمام جزئیات و حوادث همزمان . رنگ و فرم لباس افراد را هم می گفت :

. . . چورک چی مَسمه ، در جشن فاطماستان زن دایی ، قاوال می زد و مَری عمه ، آواز می خواند که :

حوض باشی داش اولی
سو توکولی یاش اولی

و بعد برمی گشت به طرف فاطماستان زندایی که عروس بود و زبانش را در می آورد و دوباره می خواند که :

من شوفره گئتمه رم
شوفر لر عیّاش اولی

و اشاره اش به داماد ، مشه ممی دایی بود که شوفر فامیلهای فرح دیبا بود و این چورک چی مسمه و فاطماستان زندایی ، خواهر شوهرهای مَری عمه بودند .
خانم باجی می گوید که آن روز ، صدای مری ، تا قله می رفت . و این قله ، تپه مانندی بود آن سوی رودخانه اَسبه ریز .

. . . سکینه عمه ، دختر کوچک حاج علی اصغر بابا را با روبندی سفید و سوار بر اسب به خانه حاج خلیل می آورند . چورک چی مَسمه و مَری عمه قاوال در دست می خوانند :

هزار هزار دی بو گئجه
توکان بازاردی بو گئجه
وئرین آپاراخ گلینی
بَی انتظاردی بو گئجه

حَلمه ننه و عروسش راضیه آبا ، گیردکان بادام روی سر عروس می پاشند . فاطما زن عمی ، نامزد مش جعفر عمی ، کنار ساقدوش سولدوش نشسته و اولین کسی است که صدای ساز را از دور می شنود و فریاد می زند چالقیچیلار گلدیلر و می دود و خبر می آورد که داماد را دارند از حمام می آورند و زنها می دوند برای تماشا . نوازنده ها می نوازند و  قره یحیی ، پیشاپیش نوازنده ها در دالی کوچه ، استکانها را بهم می زند و می رقصد .

. . . حمام کلانتر ، بسته است و به حمام پل سنگی می روند . در حمام پل سنگی ، هجر عمه و یویه  عمه ، خواهران داماد نشسته اند و دارند سرشان را با گِل می شویند و گوهر ، دختر خجّه خالا به روی آنها آب می پاشد و می خندد . راضیه آبا هم دارد سر جَمله خالاجان را می شوید . عروس را هم داده اند دلاک حمامش کند .

. . . مادرم ، خانیم آبا در آن جشن برایم یک پارچه بامباز و دو تا گوشواره طلا به وزن ایکی میثقال یئتدی نوخود اوش بوغدا (دو مثقال و هفت نخود و سه گندم ) خریده بود که این پارچه بامباز را دادیم به درزی خامیستان ، زن ایبان آقا در شورچمن ، برایم بدوزد .



* * *



بیمارستان خامنه بودم که ناصر زنگ زد . اول رفتم خانه دستمالچی گواهی فوت برداشتم . خانم باجی وسط اتاق دراز به دراز خوابیده بود و رویش یک چادر شب کشیده بودند . همه دور تا دور اتاق نشسته بودند . پدر هم آمده بود :

آمده بودی . تفنگت هم بود . و سربازهایی که با تو بودند .
و من هنوز از خواب بیدار نشده بودم . و تو نبودی که ببینی .
و تو هیچ وقت دیگر نبودی که ببینی . درست مثل کفترهای علی اشرف .
ولی آنها برمی گشتند . و آن یکی که من هر قدر آب و دانه ریختم پایین نیامد .
و من بلد نبودم مثل علی اشرف سوت بزنم .
خانم باجی اما یکبار ترا دیده بود . بالای خانه چراغعلی .
و این را که می گفت با دست چادرش را مچاله می کرد .

اصغر آقا شوهر بطول خانم هم کنار پدر نشسته بود . دست تکان دادیم و اتوبوسشان راه افتاد . گاهی من و مادر شب ها می رفتیم خانه بطول خانم که تنها نمانند و من با مهدی و میترا بازی می کردم . گاهی هم آنها می آمدند خانه ما .

میترا دختری بلند قد و لاغر بود و موهایش کمی فر بود . مهدی با من همسن بود و قدش کمی از من کوتاه تر بود . خانه شان بلوک روبرویی بود . طبقه اول . مادر می گفت بطول خانم وقتی تنها هستند شب ها یک خنجر ارتشی می گذارد زیر بالشش .

پدر که از جبهه آمد برایم یک نفر بر سبز آورده بود که شش تا سرباز سفید پشتش نشسته بودند . سربازها را می شد در آورد . باطری و چراغ و از این حرفها نداشت . اصغر آقا برای مهدی  یک تانک آورده بود . من و مهدی سوار تاب می شدیم و میترا هولمان می داد .

داود همسایه طبقه سوم بلوک ما بود . دوم ابتدایی می خواند . با یک قاشق پلاستیکی و یک کِش و چند تا چوب که به هم میخ زده بود ، یک مسلسل درست کرده بود که این قاشق پلاستیکی را که به کِش وصل کرده بود چند دور می پیچاند و بعد ول می کرد که قاشق مرتب به تخته می خورد و صدای رگبار می داد .

یک روز زمستان یادم هست که با بچه های پادگان که پدر بیشترشان جبهه بود ، رفته بودیم بالای تپه ماسه ها که رویش برف باریده بود و فریاد می زدیم ، " هاوا سویوخدی ، صدام تویوخدی " یعنی ، "  هوا سرد است ، صدام مرغ است " .

بیست سال که گذشت خیلی ها از این صدام برای خودشان قهرمانی ساختند اما برای ما بچه های پادگان که پدرانمان رفتند و دیگر برنگشتند صدام همان صدام بود که بود . مادر نذر حضرت رقیه داشت و همه فک و فامیل از تبریز و تهران آمده بودند . جَمله خالاجان داشت در یک دیگ بزرگ ، شعله زرد می پخت . خانم باجی هم آمده بود .

از چندی قبل با مادر رفته و از بازار مرند سیریش خریده بودیم . بهرام با آن سیریش و چند شاخه درخت و یک روزنامه باطله که کاریکاتور صدام رویش بود برایم بادبادک درست کرد . بادبادک با آن صورت لوزی و گوش ها و دم حلقه حلقه اش به پرواز در آمده بود . شش هفت سالم که شد جمع کردیم آمدیم تبریز ، باغمیشه خودمان ، خانه مش ممدعلی دباغ در دالی کوچه و من به مدرسه رفتم .

کلاس اول ابتدایی مبصرمان یک پسر چوپان بود . بلد نبود اسم آنهایی را که شلوغ می کردند در تخته سیاه بنویسد و شلوغ ها را کشان کشان به جلوی تخته سیاه می برد تا خانم معلم وقتی آمد دعوایشان کند .

وقتی مبصر می رفت آنطرف تر ما دوباره می دویدم و سرجایمان می نشستیم و مبصر دوباره با عصبانیت می آمد و ما را کشان کشان به جلوی تخته می برد و ما سر راه از نیمکت ها یا لباس بچه های دیگر می چسبیدیم تا نتواند ما را جلوی تخته ببرد .

بهمن ماه سال شصت و یک که جنازه نیمه جان پدر آن ور خاکریز افتاده بود و مامان به خانه اشرف خالاجان در تهران رفته بود خانم یوسفی داشت جلوی تخته سیاه با آن صورت گرد و عینک صورتی و موهای طلایی اش حسنک کجایی را درس می داد و من که هیچ وقت از مستراح پنج ستاره مدرسه خوشم نمی آمد داشتم در نیمکت ردیف دوم به خودم می پیچیدم :

به آن نیمكت و آن تخته سیاه
و آن الفبای پر راز مدیونم
ولی برای تكاندن قلبم
هزار حرف کم دارم .

زنگ که خورد مثل دیوانه هایی که زنجیرشان را پاره کرده باشند از پله های مدرسه دو تا دو تا پیش از همه بچه ها بیرون دویدم . از مدرسه هاشمی و دستمالچی تا آراکوچه و شورچمن و نوبهار و سراشیبی دالی کوچه و کوچه مش کریم عمی که خانه مش ممدعلی دباغ ته این کوچه مش کریم عمی بود .

شانس آوردم از زن های دربند حاجی ولی که چمباتمه در دو طرف آن کوچه باریک و دراز و پیچ در پیچ می نشستند و از هر دری سخنی می گفتند خبری نبود .

خانم باجی تا در را باز کرد حساب کار دستش آمد . گفت تکان نخورم و رفت و یک تشت مسی بزرگ آورد و سه بار با آفتابه پاهایم را شست و یک زیر شلواری بزرگ آورد پوشیدم و شلوارم را در طناب رختی که جلوی پنجره در ایوان بود آویزان کرد .

به خانم باجی گفتم فردا از مدرسه می روم خانه مرضیه خالاجان . خالاجان داشت با تلفن حرف می زد که رسیدم . رنگش مثل گچ سفید شد و خشکش زد و زل زد به من و همانجوری ماند . فردایش مادر هم از تهران آمد :

پدر هنوز مفهوم گنگ و غریبی بود که در ذهن هشت سالگی ام خشکید
و مادر
با دندانی قفل شده بر چادری سیاه
آنروزها صف نان خیلی شلوغ بود

مادر نیفتاد من هم ایستادم
و بادی سوزناک بر کویر جانهامان می وزید .
عطش را تنها آنکه در کویر جان سپرد می داند .

تابوت را که باز کردند بی قراری کردم که می خواهم پدر را ببینم . بهروز مردها را هل داد و جلو رفتیم :

پدر چیزی نگفت و من نیز ،
لبخندی بر لبان پدر ننشست
و اشکی بر گونه های من نیز ، 
تنها می نگریستیم ،
پدر با چشمان نیمه باز به آسمان
و من با دهان نیمه باز به پدر . 
امیدی نبود ، آرزویی بود شاید سخت کودکانه
که آن مرد سرد شده برخواهد خاست .

مشه میر یحیی می آمد و مرثیه می خواند و زنها چادرشان را روی صورتشان می کشیدند و گریه می کردند و من آن گوشه می نشستم و اوضاع را زیر نظر داشتم . آنروزها مرثیه برای من خیلی جالب نبود اما سفره حضرت رقیه چیز دیگری بود زنها همه سفره را داخل مشماهایشان خالی می کردند و می بردند .

مادر می رفت از این مش میر یحیی ضامن نما می گرفت . دعایی بود نوشته شده بر کاغذی . سنجاقش می کرد به لباسم . مش میر یحیی وقتی چای می خورد آخر چای را با تفاله هایش نگه می داشت و می گفت بدهید فلان زن بخورد که باقی مانده چای سید است و شفاست . مش میریحیی خطبه عقد هم می خواند . نماز باران هم در ایمام ایاغی می خواند .

این ایمام ایاغی ، سنگی بزرگ بود روی تپه ای و این تپه بعد از شازده باغی بود . همان ولی امر فعلی . روی این سنگ یک فرورفتگی بود که می گفتند شبیه جای پای انسان است . البته زیاد هم شبیه نبود و چند متر این ورتر ، یک فررفتگی دیگر بود که گرد بود و می گفتند که شبیه جای ته آفتابه است .

تفسیرشان این بود که روزی یکی از امام ها یا امام زاده ها که از اینجا می گذشته ، جای پایش و جای گذاشتن آفتابه اش روی این سنگ باقی مانده است و این یک معجره بوده است .

و این مکان مقدس شده بود و زن ها نذر می گفتند و اگر قبول می شد در آن محل احسان می دادند . اما اگر کسی می پرسید که این کدام امام بوده یا چرا فقط جای یک پایش روی سنگ مانده و جای پای دیگرش نمانده جواب درست حسابی و قانع کننده ای نمی گرفت و اکنون این سنگ هنوز باقی است اما آن تقدس پیشین را ندارد .

کسی دیگر برای ایمام ایاغی نذر نمی گوید . کسی دیگر نمی رود در ایمام ایاغی ، نماز باران بخواند . اتوبانی زده اند و آپارتمانهایی ساخته اند دور و برش . مانده زیر خاک . سخت است پیدا کردنش .

و اما شاخسی . . . ایشمدی سو . . . قان اولاسان ای فرات . . . چوب های بلند یکدست برمی داشتند و پیراهن همدیگر را از پشت می گرفتند و شاخسی  واخسی گویان و پا کوبان در آرا کوچه ، این ور و آن ور می رفتند . زنها هم می آمدند تماشا . سبب خیر می شد خیلی وقت ها این شاخسی . بخت خیلی ها باز می شد .

ساعت یازده که می خواستیم بخوابیم تازه یک دو سه آزمایش می کنم هاشان از پشت میکروفون  و طبل زدن هاشان شروع می شد و گرمش می کردند . یک ارکستری هم می آوردند . کم مانده بود خیلی هایشان برقصند .

اعتبار هر محله ای به شاخسی آن بود . اختلاف هایی هم بود بفهمی نفهمی بین شاخسی محلات . یکبار گفتند شاخسی آرا کوچه با شاخسی طاق یانی درگیر شده ، تا ما رسیدیم قائله خوابیده بود .

بچه ها ، درس و مشقشان را می گذاشتند کنار ، از ده شب می زدند کوچه و تا ساعت دو شب ، چشم مادرشان به در می ماند تا بیایند . اما خدایی اش عظمتی داشت برای خودش . همه فامیل و دوستان را می دیدی در کوچه .
گاهی شاخسی دالی کوچه هم از شورچمن می آمد به آرا کوچه . چرخی می زدند و برمی گشتند . اما شاخسی آرا کوچه یک چیز دیگر بود .

با ناصر می رفتیم سینما . گاهی هم پینگ پنگ . ناصر یک سنتور زمینی خریده بود . من هم می زدم  دانگ دونگی در می آمد . پروین می گفت خانه شده بازار مسگر ها .

یکبار همان هفته اولی که پدر شهید شده بود خانه خانم باجی رفته بودم و حواسم نبود و تا گفتم بابا اینجوری می گفت رنگ همه شان مثل گچ سفید شد . من اگر نبودم  زار زار می زدند زیر گریه  . آداش می گفتند به پدر .

عکسی انداخته اند در حیاط خانه مش ممدعلی دباغ جلوی پنجره خانه گوهر که اول پدر ایستاده و بعد خانم باجی و بهروز و پروین و ناصر . به ترتیب قد ایستاده اند در عکس .

و من رفتم که ببینمشان و آنها برایم چای آوردند .
و من به روی خودم نیاوردم که ترا کشته اند .
خانم باجی را هم برده بودم و خانم باجی از آنها می ترسید . سارا هم بود
رفته بود در نخ پاره پوره های لباس های کودکانشان و گچ سقفشان که ریخته بود و بادی که از شکاف پنجره شان می آمد .

گفتم کشته اند که کشته اند . و بلند شدیم آمدیم .
مریم و عباس فکر کردند که خانم باجی دارد قاه قاه می خندد
و من فرفره به دست از سراشیبی دالی کوچه گذشتم
و یادم نیست که باد کدام وری می وزید .

تیله ها را می چیدم روی فرش و خودم با خودم بازی می کردم . خودم را می بردم و گاهی از خودم می باختم . می رفتم در حیاط با ذره بین ، مگس ها را می سوزاندم . یک ورق کاغد برمی داشتم و نقاشی های عجیب غریب می کشیدم .

آقای روشنایی نامه نوشت که بروم مدرسه فیوضات که یک مدرسه با کلاس در ششگلان تبریز بود . نرفتم . رفتم مدرسه ابوریحان . آرا کوچه روبروی شورچمن که روزگاری قبرستان گوشا بود . کلی فحش یاد گرفتم در این مدرسه و کلی حرفهای دیگر که خوب نیست اینجا بنویسم و کم کم شخصیت ضداجتماعی ام شکل گرفت .

با آنکه خوب درس نمی خواندم و از لژ نشین های کلاس شده بودم اما شاگرد اول شدم . می خواستند بفرستندم مسابقات علمی ناحیه که نمی رفتم . به زور فرستادندم و چیزهایی نوشتم و دوم شدم که جلوی صف ، یک فرهنگ عمید جایزه دادند .

یادش بخیر آقای فرزبود در صفحه اول فرهنگ عمید با خط نستعلیق متنی نوشته بود . حس خوبی نداشت در آن مدرسه جایزه گرفتن . آدم غرورش می شکست پیش دوستان .

یک دوچرخه فرمان بلند ژاپنی داشتم که از صبح تا غروب در آن کوچه بن بست می رفتم و بر می گشتم . مامان نمی گذاشت که از سر کوچه آن ور تر بروم . این دوچرخه را که هفتصد تومن از فروشگاه بنیاد شهید خریده بودیم پنج شش سال بعد شش هزار و دویست تومن فروختم و پانصد تومن هم رویش گذاشتم و یک آتاری دست دوم خریدم . از صبح تا شب می نشستم هواپیما بازی می کردم و تانک ها و هلی کوپترهایش را می ترکاندم .

ما را به راهپیمایی می بردند و چند تا از بچه ها بازو بند می بستند و انتظامات می شدند و خیلی ها وسط راه در می رفتند . یادم است من یکبار تا چهار راه عباسی رفتم و آنجا چند تا سنگک ماشینی خریدم و به خانه برگشتم . آقایی پشت وانت با بلندگو شعار می داد . خلیج فارس ایران ، محل دفن ریگان . خیلی ها قاطی پاطی شعار می دادند . یک ساندیس هم نمی دادند بخوریم خستگی در کنیم .

دهه فجر کلاس را فرش می کردیم و نوار ترانه می گذاشتیم و بچه ها می رقصیدند و خلاصه یکی دو هفته ای درس نمی خواندیم . از بچه ها پول جمع می کردند و کلاسها را تزئین می کردند . همان کاغذ رنگی ها و پرچم های کاغذی که عکس امام رویش بود .

بمباران که شد بالاخان  آمد که جمع کنیم برویم مرند . کم کم بقیه فامیل هم آمدند مرند . یک خانه با دو اتاق بزرگ . مردها از روی بیکاری می نشستند و پاسور بازی می کردند .

آنروزها پاسور قدغن بود . پاسور ها را نمی دادند ما بچه ها بازی کنیم . به سرم زد که با بالاخان بروم تبریز پاسورها را از خانه مان بیاورم . مامان هم آمد .

تا به تبریز رسیدم وضعیت قرمز شد . مغازه دار ها کنار جوب نشسته بودند تا اگر بمب افتاد داخل جوب شیرجه بزنند . چقدر دلم برای خانه مان تنگ شده بود . زیاد نمی شد بمانیم . 

پاسور را که بردم مرند به کسی نمی دادم . کلا اخلاقم اینجوری بود . تبریز اتاق بالا مال خودم بود و اسباب بازی هایم را در طاقچه می چیدم و درش را قفل می کردم و هیچ کسی نمی گذاشتم دست بزند .

شایعه شد که می خواهند مرند را هم بزنند و ما جمع کردیم رفتیم خانه اروج عمی در علمدار گرگر که نزدیک مرز شوروی بود . من و میترا بش داش بازی می کردیم .

آن تلویزیون چهارده اینچ لامپی اروج عمی که با کلی برفک باکو را می گرفت خیلی بیشتر از تلویزیون های پنجاه اینچ پلاسمای امروزی با ماهواره موتوری شان برای ما سرگرم کننده بود .

آتش بس که شد مینی بوس گرفتیم آمدیم تبریز . معلم ریاضی مان زیر پله های آپارتمانشان در بمباران تبریز شهید شده بود .

ناصر ردیف اول می نشست . روحش شاد . ردیف دوم هم من و قاسم می نشستیم . ردیف سوم هم ، علی بود و وحید و ممد و مهدی .

گاهی وسط کلاس از پشت سر یک لگدی حواله می شد که وقتی برمی گشتیم قیافه خندان هر چهار تایشان بود و اینکه من نبودم وحید بود و وحید که من نبودم ممد بود و . . . عادت کرده بودیم و کلی می خندیدیم .

سر صف می زدیم از پشت کیف همدیگر را زمین می انداختیم .  قاسم و ناصر به شوخی با لهجه ترکی غلیظ با هم فارسی صحبت می کردند .

معلم فیزیک می گفت فلان امواج را ما نمی توانیم بشنویم . وحید گفت این امواج را عمو وحید جانتان می شنود . معلم فیزیک ادامه داد این امواج را اسب آبی و خوک و نمی دانم چی و چی می توانند بشنوند . تا آخر کلاس به زور جلوی خنده مان را گرفتیم .

ساکم را برداشتم و یک پتوی پلنگی که سبز بود . اولین روز که رسیدم کلاس بافت شناسی شروع شده بود . همان تالار تشریح . افتادم خوابگاه لاله زار . اتاق چهار نفره . نادر که تات بود ، امیر که ورامینی بود ، مجتبی که کرد بود و من که ترک بودم . کلی جوک ترکی برایم می گفتند و عصبانی ام می کردند .

ترم دوم از خوابگاه لاله زار رفتم خوابگاه امیر آباد . ساختمان چهارده . اتاق بیست و هفت . ماشالله که ابرقویی بود . امیر هاشم که نجف آبادی بود . رضا که کرمانشاهی بود . خالد هم که عرب بود . یک فوق لیسانس ایمونولوژی هم بود که باید می رفت و هنوز نرفته بود و من یک هفته ای زمین خوابیدم تا او برود و تختم را خالی کند .

از ساختمان چهارده رفتیم به ساختمان دوازده . اتاق پنج نفره . ابراهیم که اردبیلی بود ، ممد که قمی بود ، فرامرز که آملی بود و حمید که دامغانی بود . من هم که طبق معمول ترک بودم و خیال می کردم که از بس به غذای خوابگاه کافور می زنند قاطی کرده ام و دارم در آن یکی خوابم ، خواب این یکی خوابم را می بینم :

در مسجد حاجی ولی دارند برای جبهه کمک جمع می کنند . مادر قند شکسته می دهد به مسجد ببرم . می گویند قند زیاد آورده اند و من قند ها را بر می گردانم . بعد از نمی دانم کدام عملیات ، اعلامیه ترحیم دسته جمعی بر دیوار های باغمیشه می زنند و عکس خیلی هایی را که می شناختم و شیون مادرها و مارش حمله ؛ شنوندگان عزیز توجه فرمایید . . .

خانه پسری که در ردیف سوم کلاسمان می نشیند با خاک یکسان می شود و فردا معلم حرفه می پرسد چرا آن صندلی خالی است و چند تا از بچه ها هق هقشان بلند می شود .

سر صف آنقدر شعار می دهیم که صدایمان می گیرد . دیگر نامه ای از پدر نمی آید . جنگ تمام می شود و باغمیشه پوست می اندازد ، آرا کوچه اسفالت می شود و از وسط دالی کوچه ، یک خیابان رد می شود .

دیگر کسی روی دیوارهای تراورتن خانه ها ، جنگ جنگ تا پیروزی نمی نویسد . دیگر کسی لباس وصله دار نمی پوشد ، بچه ها فارسی صحبت می کنند ، کم کم بزرگتر ها هم به یئر کوکی ، هویج می گویند .

دیگر کسی لقب ندارد ، دیگر همسایه ها همدیگر را نمی شناسند و این مرگ باغمیشه است . چشمه ها خشک می شود ، باغها را یکی یکی می فروشند ، باغ دستمالچی می شود کوی دستمالچی و هزار هزار خانه .  باغ حصار می شود کوی حصار و حتی یک درخت نمی ماند .

آدم ها بسته بندی می شوند ، خانه ها هم . دیگر کسی رویش نمی شود سر کوچه شان  آشیق بازی کند . کسی به حمام حاجی نقی نمی رود . دیگر همه در خانه هایشان حمام دارند . پسرها موهایشان را ژل می زنند و با لهجه دخترانه حرف می زنند . دخترها ازدواج نکرده ، هفت قلم آرایش می کنند . دیگر کسی از آن فحش های قدیمی پدر و مادر دار نمی دهد .

خانه های کاهگلی را دوباره با آجر می سازند و درهای چوبی را آهنی می کنند ، دیوار اتاق ها را برمی دارند و یک پذیرایی بزرگ می سازند و آشپزخانه را با هر قرض و قوله ای که شده اوپن می کنند و مبل می خرند و کرکره افقی می خرند و بعد کرکره عمودی و بعد پرده توری مد روز .

همه تلویزیون سیاه سفید می خرند و بعد تلویزیون رنگی کوچک . بچه ها برنج و سیب زمینی سرخ کرده می خورند . مرد سالاری ،  می شود زن سالاری و بعد هم بچه سالاری .

به پشت بام می روی همسایه دارد ماهواره اش را تنظیم می کند و انگار که ترا نمی شناسد به زور سلامش می دهی و به سردی مجبور می شود پاسخی بگوید .  سید سبزی فروش ، کافی نت می شود و مشه ممی ، شارژ ایرانسل می فروشد .

باغمیشه همان باغمیشه نیست و مردم همان مردم نیستند . کم کم آنقدر ماشین زیاد می شود که نمی توانی از آرا کوچه بگذری . بوق ماشین ها دیوانه ات می کند . خانه ات را می گذاری و فرار می کنی .

با صدای موبایلم که دارد مرغ سحر استاد شجریان را می خواند از خواب می پرم . میترا از آن یکی خوابم برایم اس ام اس فرستاده که از اداره برگشتنی پوشاک بچه هفت تا هیجده کیلو و شیر و دلستر لیمویی و خربزه شیرین بخرم .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر