بنام خدا
باغمیشه
اسمش را
باغمیشه گذاشته ام . یعنی اصلا اسمش باغمیشه است . چند وجب خاک در شمال شرقی تبریز
. از چهار راه عباسی تا میدان فهمیده . که از شمال به کوه ائینالی می رسد . یا
همان عینالی . یا همان عینال زینال . مسجدی که بالای کوه است و می گویند قبر عون
بن علی و زید بن علی است . و از جنوب تا اسبه ریز بیشتر نمی رود . رودخانه ای که
از سهند می آید و سلانه سلانه تا عطش شور دریاچه می رود .
آن طرف اسبه
ریز ، قله اخی سعدالدین است و بالایش پارک قله است . روزگاری قبرستان قله بوده .
از اسبه ریز تا بالای قله برسی پای پیاده ده دقیقه بیشتر نمی کشد . اصلا باغمیشه
از بالای قله که نگاه می کنی خودش را نشان می دهد . اول از همه خانه شرف الدوله را می بینی . همان مدرسه هاشمی . عمارت
زیبای دو طبقه با سرستون ها و گچ بری های زیبا که روزگاری محل آمد و شد عباس میرزا
و مظفرالدین میرزا بوده . همان خانه کلانترلی ها .
شرف الدوله
شرف الدوله
سال 1311 شمسی در همین خانه کلانترلی ها چشم از جهان فرو بست . سال 1330 تا سال 1360
این خانه زیبا را به مدرسه هاشمی اجاره دادند و الان که سی و چند سال است متروکه
رها شده است .
شرف الدوله پسر
حاج کلانتر بود . قبله علی می گوید :
"
عباس میرزا که به تبریز می آید ، حاج کلانتر هر صد قدم یک گوسفند جلوی پایش قربانی
می کند . به پل قاری که می رسند عباس میرزا چند بار می پرسد : حاج کلانتر چه می
خواهی ؟ و هر بار پاسخ می شنود سلامتی امیر . عباس میرزا دستش را بلند می کند و
زمین های شمال اسبه ریز را نشان می دهد تا قباله اش را بنام حاج کلانتر کنند . "
کلانترلی ها
با احداث قنات و باغ و بستان و حمام و مسجد و بازارچه و مدرسه در این چند وجب خاک
، تفرجگاه زیبایی می سازند و اسمش را باغمیشه می گذارند و دهاتی ها از روستاهای
اطراف می آیند برای کار .
خان کیشی می
گوید پدربزرگش ابوطالب همان روزها از روستای نهار می آید و گل مراد و برادرش گل
احمد از روستای اسکندر و جبرئیل و برادرش محرم از روستای ونیار و عین اله و برادرش
قنبر از روستای بارنج و میرزا علی اکبر دلاک و پسرش زیناقولی از روستای خواجه .
شرف الدوله ،
نماینده تبریز در مجلس مشروطه بود و پیش از آن ، کدخدای باغمیشه و کلانتر تبریز و
پیش از آن مستوفی دربار مظفر الدین میرزا .
میرزا حسن
رشدیه ، بچه های باغمیشه را در خانه شرف الدوله جمع می کرد و خواندن نوشتن یادشان
می داد و در همین کلاسها بود که زیناقولی عاشق ریحان شد .
زیناقولی
اکنون که این
را می نویسم زیناقولی ، صد سال است که مرده است . زیناقولی هیچ وقت به ریحان نرسید
. زیناقولی در جنگهای مشروطه ، عاشق دختری قفقازی بنام تامارا
شد و پدر بزرگم عباسقلی
بدنیا آمد .
عباسقلی در
دباغخانه سیابان کار می کرد . کارخانه چرمسازی خسروی که راه افتاد دباغخانه سیابان
تعطیل شد و عباسقلی رفت به کارخانه کبریت سازی خویلی ها .
مادر
بزرگم سلطنت می گوید :
" نورالدین چهار سالش بود که عباسقلی سرش را به دیوار تکیه
داد و مرد . عباسقلی که مرد تامارا دیوانه شد . بچه های باغمیشه دنبالش راه می
افتادند و با سنگ می زدند . "
خانه عباسقلی
عباسقلی را کجا دفن می کنند نمی
دانم . پدرم ، نورالدین هم هیچ وقت ندانست . سلطنت هم هیچ وقت چیزی نگفت . از عباسقلی
، تنها عکسی ماند بر دیوار . پیرمردی با سری طاس و ریش و سبیلی نه چندان مرتب .
آن ور حیاط عباسقلی ، لانه مرغ و خروس ها بود
و مستراح و مطبخ و اتاق و دهلیزی که آسیه و خواهرش آی پارا زندگی می کردند و طبقه
بالایش ابراهیم قلی و فضه
. این ور حیاط هم یک انباری بزرگ بود که چراغ نداشت و یک اتاق و دهلیز که سلطنت به
اسماعیل و زنش مرجان
کرایه داده بود و یک آشپزخانه که بالایش دو تا اتاق بود که من و مادرم اکرم زندگی می
کردیم .
آسیه و آی پارا ، عمه های ابراهیم
قلی بودند . آسیه بیوه عباسقلی بود و آی پارا بیوه گل احمد .
چشمهایم را که می بندم کم کم یادم می آید :
پله های سه گوش به دهلیزی کوچک می
رسند و یک در چوبی که جرجر می کند و صندوقخانه ای با یک پنجره کوچک به پشت بام
خانه اسماعیل و یک یخدان قدیمی که شاید جهیزیه سلطنت بوده و یا جهیزیه مادرش فرخنده و کلی وسایل
عجیب و غریب و قدیمی و بوی ادویه جات و گیاهان دارویی .
از دهلیز وارد یک اتاق کوچک می
شوی که پنجره ای رو به حیاط دارد و یک طاقچه که رادیوی قدیمی نصراله را که اندازه
یک چرخ خیاطی است گذاشته اند و یک در وسطی که به اتاقی که یک پله بالاتر است و دو
تا طاقچه دارد می رسد . در یکی از طاقچه ها دو تا چراغ نفتی بلند نقره ای با شیشه
های بزرگ لاله ای و در طاقچه دیگر یک سماور برنزی گذاشته اند . سلطنت شب ها این
سماور برنزی را از طاقچه برمی دارد و کنار تشک خودش می گذارد .
سقف اتاقها تیرهای چوبی است و
وقتی کسی در پشت بام راه می رود کاهگل ها از لای تیرهای چوبی به سرمان می ریزد .
یک لامپ شصت وات با یک سیم نیم متری از سقف آویزان است . عنکبوت های بزرگی هم
هستند که من از پاهای بلندشان می گیرم و به طرف عمه ام گل خاتون می برم و او
جیغ می زند و موش هایی که صدای جویدنشان شب ها به گوش می رسد .
***
حیاط خانه عباسقلی ، قَلَمه های
بلندی داشت . این قَلَمه ها درخت های لاغر و بلندی بودند که گاهی قدشان به ده
پانزده متر می رسید و شب ها که باد می وزید صدای برگهایشان ، خش خش ترسناکی داشت .
یکبار به پیرمردی پول دادند که
آمد و با تبر همه درخت ها را قطع کرد و با خود برد . خیلی عصبانی شده بودم . می
گفتم درختهایمان را قطع کرده و با خود برده تازه پول هم می دهید .
وسط حیاط یک حوض لوزی شکل بود و دو طرف حوض دو
کرت بزرگ . دور تا دور حیاط را با سنگ های ریز و درشت ،
قلمبه قلمبه سنگفرش کرده بودند . روی یکی از این سنگ های قلمبه ، نورالدین نامش را
با میخ کنده بود .
هیچ وقت آن قیزیل گول ها و آن
درخت آلبالوی کنار حوض و آن توت سفید کنار دیوار خانه مش کریم عمی و آن سیب های
سرخ و زرد درخت عاشیق آلماسی که جلوی پنجره خانه اسماعیل بود و آن سیب های ترش
درخت بمبل آلماسی از یادم نمی رود .
یک روز یحیی و نازلی ، کنار این حوض
داشتند باغچه را می کندند و کرمهای خاکی را جمع می کردند و می ریختند داخل یک
قابلمه که سلطنت آمد و پرسید چکار می کنید و یحیی گفت که داریم کمپوت درست می کنیم
و کلی خندیدیم . نورالدین که به جنگ رفته بود ، نازلی و یحیی شب
ها می آمدند در خانه ما می خوابیدند .
در آلزایمر سلطنت
من می خندم و او هم می خندد ، بی آنکه بداند برای چه می خندد . در 88 سالگی
مثل یک کودک شش ماهه شده است و این همان سلطنت پنجاه سال قبل نیست . سلطنت هرگز
فارسی یاد نگرفت و کتابی نخواند و ندانست که در تلویزیون چه می گویند اما به ترانه
های ترکی باکو و نوار آشیق ها گوش می داد
و این آشیق ها مردانی بودند که ساز در دست می گرفتند و در قهوه خانه ها و کوچه و
بازار آذربایجان برای مردم ، حکایت ها و شعرهای حکمت آموز می خواندند .
سلطنت بایاتی بلد بود و اوشودوم اوشودوم را حتی وقتی که آلزایمر گرفت و در سی
تی اسکن ، مغزش تحلیل رفته بود و حتی نام پسرش را نمی دانست از اول تا آخر بدون
لکنت می خواند و هر کلمه را با همان شور کودکانه و آهنگی که هشتاد سال پیش از
مادرش فرخنده شنیده بود ادا می کرد :
اوشودوم آی آوشودوم ، داغدان آلما داشیدیم
آلمالاری آلدیلار ، منه ظولوم سالدیلار
من ظولوم دن بیزارام ، درین قویی قازارام
سلطنت شاید از آن ترکان مهاجم سلجوقی باشد که به آذربایجان آمده باشد ، شاید
از عثمانی هایی باشد که در زمان صفوی به تبریز حمله کردند و شاید از بازماندگان
مغول ها در تبریز باشد و شاید از بومی های آذربایجان باشد که قبل از آمدن آریایی
ها و مادها به آذربایجان ، راحت و بی دردسر می زیستند و شاید از آریایی هایی باشد
که از شمال سردِ بالای دریای خزر آمدند و در آذربایجان ماندند و صدها سال بعد ، از
ترس سلجوقیان ، ترک شدند . سلطنت از هر نژادی که باشد ، از هر کجا که آمده باشد و
هر زبانی که داشته باشد ، سلطنت است و اگر او نبود این کلمات هم نبود .
و من ترکی را دوست دارم ، چون سلطنت آنرا می فهمد ، همین . که من سلطنت را
دوست دارم که او نورالدین را با چنگ و دندان بزرگ کرد . سلطنت دیگر مرا نمی شناسد
و نمی تواند این کلمات را بخواند که نتوانسته هرگز نیز ، که او فارسی نمی دانسته ،
که او خواندن نمی دانسته است . سلطنت به کتاب می گوید کیتاب و این همان کاف فارسی
نیست ، حرفی است که بین کاف و چ ، ادا می شود
و اگر یک فارس زبان بشنود ، چون گوشش با این حرف آشنایی ندارد ، فکر می کند
که سلطنت به کتاب ، چیتاب و به کباب ، چَباب می گوید .
سلطنت تنها بازمانده من است . تنها فامیل من است که هنوز زنده است . مال دیروز
است . مال هشتاد سال پیش است اما وقتی من دست هایش را می گیرم و می فشارم ، مرا به
گذشته ها می برد ، بی نمکی مدرنیته را از من می گیرد .
در سی تی اسکنش یک خونریزی مزمن در زیر عنکبوتیه مغزش دیده می شود که تخلیه اش
کرده اند و هنوز بانداژ بر سرش دیده می شود . سلطنت ، مغزش تحلیل رفته است و در سی
تی اسکن ، بین مغزش و استخوان جمجمه اش ، فاصله سیاهی است و این یعنی آلزایمر . من
فکر می کنم که همه باغمیشه قدیم ،
یکجورهایی در این آلزایمر سلطنت گم شده است .
من فکر می کنم که از قشر خاکستری مغز سلطنت تا استخوان جمجمه اش ، در این
فاصله سیاهی که در سی تی اسکن مغزش دیده می شود ، در این آلزایمر ، در این فراموشی عمیق ، در این نسیان پیری ، در
این فضای خاموش ، در این شکاف تیره ، گل احمد هنوز دارد شاخسی می رود ، آسیه هنوز دارد جَهره می ریسد ، گل مراد وقتی از جلوی خانه حمزه علی می گذرد ، گیردکان
بادام به طرلان می دهد ، حلیمه دارد جامیش ها را می دوشد ، آی پارا دارد ناخن های
پایش را می چیند ، اسداله دارد به چشمه بیوک کلانتر ، سرکشی می کند و حمزه علی
دارد کرت های باغ دستمالچی را آب می دهد .
سلطنت ، دستهای لاغری داشت با پوستی لطیف و چروک خورده ، درست مثل سیب های
زردی که چند روزی در طاقچه مانده و چروکیده باشد . کنار سماور می نشست . روی تشکچه
اش .
سلطنت دومَنج درست می کرد برایم . نان های خشک را خرد می کرد و پنیر قاطی اش
می کرد و بعد کره را در ماهی تابه داغ می کرد می ریخت رویش . با دست گلوله گلوله
اش می کردیم و می خوردیم . می مُردم برای این دومَنج .
هَن که می گفتم ، سلطنت می گفت ؛ هَن یوخ بعلی و بعلی که می گفتم ، سلطنت می
گفت ؛ بعلیوه شَکَر ، نازی وی کیم چَکه ر و من که می گفتم خانیم ، سلطنت دندانهای
طلایش ، نمایان می شد .
سلطنت می گوید شیر پاستوریزه ، مزه ندارد ، راست هم می گوید . سلطنت موهای
صافی دارد و پشت کلّه اش تخت است و شکل صورتش کمی شبیه مصری هاست ، بینی اش تیز
است ، یک چشمش مصنوعی است ، وقتی حرف می
زند ، هیجان دارد و با دست ، چادرش را در دستش مچاله می کند . همیشه یک چارقد سرش
است . یکی دو تا دندان طلا دارد ، شلوار سیاه پشمی می پوشد و جوراب های سیاهش را روی شلوارش تا زانوهایش
می کشد .
دستهایش را می گیرم و خوب گوش می کنم ، من در آلزایمر سلطنت ، صدای پای کفش
های نصراله را می شنوم ، صدای خنده زنهای کوچه حاجی ولی را .
من در آلزایمر سلطنت ، دنبال خودم می گردم ، دنبال پدرم نورالدین ، دنبال
پدربزرگم ، عباسقلی ، دنبال اکبر آجان ، برادر
عباسقلی و فرزندانش ؛ دباغ محمدی هایی که هیچ وقت ندیدمشان و ندانستم کجا هستند .
من در آلزایمر سلطنت ، دنبال صد سال باغمیشه می گردم . دنبال آدمهایی که
نیامده ، رفتند و از آنها تنها ، خاطره ای ماند در آلزایمر سلطنت .
لطف اله ، به سلطنت ، خانیم باجی می گوید . لطف اله می گوید
که خانیم باجی ، نصراله را خیلی دوست داشت . عاشقش بود . نصراله ، کلاه لبه دار خاکستری به سر می
گذاشت . کت و شلوار گشاد خاکستری هم می پوشید . بچه های سلطنت به او آجان می گفتند . خدایش بیامرزد . سلطنت می گفت
که خواستگار فرستادند و من قبول نکردم . جادو کردند . نعل اسبی را گذاشته بودند
روی آتش و من دیدم که قلبم آتش گرفت و از خانه بیرون دویدم .
گوهر ، هووی سلطنت ، زنی مهربان و کم حرف بود ، کمی چاق
با گونه های برجسته و موهای موجدار که سلطنت و بچه هایش به او ، آرواد می گفتند . یکبار وقتی پنج سالم بود تا
در چوبی مستراح خانه نصراله را باز کردم دیدم گوهر نشسته است . بی آنکه بترسد یا
ناراحت شود تبسمی کرد و با مهربانی حالم را پرسید و من که سرخ شده بودم ، ماندم چکار کنم . در را بستم و دویدم . تا
یکی دو روز رویم نمی شد سلامش کنم .
این مستراح دو پله بالاتر از حیاط بود و وقتی با آفتابه آب می ریختی چند ثانیه
بعد صدای ریختن شرشر آب را در چاه می شنیدی . این چاه هر وقت پر می شد آنرا با سطل
های چرمی به کرت های حیاط خالی می کردند و کَرت ها تا لبه پر می شد و یک مگس مگسی
می شد که نگو .
در این کَرت های خانه نصراله ، بوته های گوجه فرنگی بود و درخت های سیب پاییزی
. گوجه فرنگی ها را وقتی سبز بودند می چیدند و پشت پنجره ، جلوی آفتاب می گذاشتند
تا سرخ شود . سلطنت ، شیشه های آبغوره را هم پشت پنجره می گذاشت . سلطنت آش آبغوره
که می پخت ، شکر هم سر سفره می آورد . شکر را داخل آش که می ریختی ، ترش و شیرین
قاطی هم می شد . مزه اش هنوز مانده در دهانم .
سلطنت ، هر وقت من می ترسیدم با یک خاک انداز مسی سیاه دود گرفته می آمد و در
آشپزخانه ترسم را بر می داشت و این آشپزخانه روزی طویله ای بود که یک گاو میش سیاه
شیرده داشت و یک آغل و گوهر هووی سلطنت این گاو را می دوشید .
و این ترس برداشتن ، چیزی بود شبیه عکس برداشتن . وسط آشپزخانه دراز می کشیدم
و گل خاتون چادرش را رویم می کشید و سلطنت ، خاک انداز را روی اجاق ، داغ می کرد و
گل خاتون در استکان آب نمک درست می کرد و مراد و مخدومعلی ، روی سکوی آشپزخانه می نشستند و می خندیدند و
من هم در زیر چادر ، خنده ام می گرفت .
سلطنت برایم کَته می پخت و سیب زمینی و گوجه هم قاطی اش می کرد که قیرمیزی
دوگی می گفتم ، می رفت از دبّه ای که در ایوان گذاشته بودند ، ترشی بادمجان هم می
آورد ، می نشستیم سر سفره کوچکشان ، من و اکرم و سلطنت و مخدومعلی و مراد و گل
خاتون . . .
و نورالدین که همیشه جایش خالی بود .
سال 61 که نورالدین شهید شد ، خانه
عباسقلی را 400 هزار تومن فروختیم به ابراهیم قلی و پسرش اسماعیل و اسباب و اثاثیه
مان را ریختیم وسط خانه حمزه علی .
تخت حمزه علی را گوشه اتاق گذاشته
بودند کنار گنجه لحاف تشک ها و این گنجه روزی سه تا پله بود که به خانه اسرافیل می
رسید . اکرم می گفت گلدسته که مریض شد حمزه علی نصف خانه را به اسرافیل فروخت و سه
تا پله را دیوار کشید .
حمزه علی که به مستراح می رفت می
دویدم جایش می خوابیدم و زیور دعوایم می کرد . لحاف تشکش بوی عرق عجیبی می داد .
مستراح آن ور حیاط بود . یک سال بیشتر در خانه حمزه علی نماندیم . سال 63 آمدیم به
همین خانه دستمالچی . یک خانه شش دانگ ته یک کوچه شش متری با 124 متر زیر بنا و یک
زیر زمین چهل متری و یک حیاط کوچک با دو تا کرت و یک ایوان بالای گلخانه . سلطنت
می گفت یک میلیون و 250 هزار تومن دادین به این خانه و سرش را تکان می داد .
یک اتاق نشیمن که رو به حیاط و
آفتاب گیر بود با یک فرش دوازده متری و یک اتاق مهمان که عکس نورالدین را به
دیوارش زده بودیم و یک آشپزخانه که دو تا پنجره به کوچه شش متری داشت و یک هال
کوچک که چهار تا پله می خورد تا به اتاق من می رسید . همین اتاق بالا که الان
نشسته ام دارم تایپ می کنم .
همه اسباب بازی هایی را که
نورالدین از جبهه آورده بود در طاقچه اتاق بالا چیده بودم و نمی گذاشتم کسی دست
بزند . جایی هم می رفتم در اتاق را قفل می کردم .
یکبار ، کلاه ارتشی نورالدین را
به سرم گذاشتم و تفنگ چوبی ام را برداشتم و از خانه دستمالچی تا خانه عباسقلی رژه
رفتم . دوست داشتم در بزنم و بگویم که :
من غضنفر هستم ، پسر
نورالدین ، نوه عباسقلی ، صاحب قدیمی این خانه . تکه ای از خاطرات من در این خانه
جا مانده است ، می شود بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانه مان الان چه جوری شده . کلی
کتاب بود در آن انباری تاریک بغل خانه اسماعیل . می شود بگذارید بروم یکی دو
تایشان را بردارم . نورالدین اسمش را روی یکی از سنگ های حیاط با میخ کنده بود .
می شود آن سنگ را در بیاورید بدهید به من . پولش هر چقدر باشد می دهم . اما جرات
نمی کردم در بزنم و برمی گشتم .
سلطنت هیچ وقت جرات نکرد با من از
نورالدین حرفی بزند تا این اواخر که پرسیدم و اشک در چشمانش حلقه زد و هر کلمه اش
شعری شد که بر زخم های قلبم نشست :
اینکه دور است اما نه آن قدر که
دلتنگ نشد
و دیر است اما نه آنقدر که نتوانم
اشکی ریخت ،
اینکه سخت دوست دارمش
و این را بر تمام دیوار های شهر
نوشتن خواهم ،
اینکه اشک امانم نمی دهد که
بگویمتان ،
خدا رفتگان شما را هم بیامرزد ،
سخت می آزاردم هنوز .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر