تا رفتم در خانه را باز کنم دیدم دختر همسایه برایمان در سینی ، آش کشک نذری آورده است . گفت می بخشید می شود ظرفش را بیاورید . نگاهش کردم و گفتم چشم و دست پاچه دویدم کاسه را به ریحانه دادم تا بشوید . ریحانه گفت یک گل سرخ هم از حیاط بکن بگذار داخل کاسه . خندیدم و سرخ شدم و کاسه را با گل سرخ به دختر همسایه دادم .
از آن روز بود که فکر کردم دیگر عقلم را از دست داده ام . شب و روزم شد دختر همسایه . به کفترهای داداش اژدر هم که نگاه می کردم دختر همسایه را می دیدم . دیگر در مدرسه فکرم سر دعواهای ننه جان و دده جان نبود . به قول ننه جان پاک هوایی شده بودم .
آن شب که دختر همسایه برایمان آش نذری آورد صدای ساز عین اله خان چنان اثری در من کرد که کم مانده بود دیوانه شوم . هر قدر ننه جان داد و هوار کرد که هوا سرد است و بیا یک چیزی بپوش و برو ، انگار نه انگار .
عین اله خان همسایه دیوار به دیوار مان بود . عین اله خان وقتی ساز دستش می گرفت صورتش لطیف تر می شد و قیافه اش از آن حالت خشن دالی کوچه ای بیرون می آمد و اشک در گوشه چشمهایش جمع می شد . شب ها در ایوان خانه شان می نشست و ساز می زد .
صدای ساز عین اله خان که می آمد همه دعواهای ننه جان و داداش اژدر در ذهنم رنگ می باخت و به عالمی می رفتم که همه چیز برایم زیبا می شد . می خواستم ستاره های آسمان را مثل مرواریدی بردارم و به گردن دختر همسایه بیاندازم . خیالاتی به سراغم می آمد که فراتر از ذهن یک دالی کوچه ای بود .
دده جان که خودش یک زمانی در جوانی هم کفتر داشته و هم سر دعوای خروس جنگی ها شرط می بسته و هم قاپ بازی می کرده و هم عرق می خورده و هم چاقو کشی می کرده ، هر قدر که به داداش اژدر نصیحت می کرد که این کارها را کنار بگذارد ، اثری نداشت . داداش اژدر همان راهی را می رفت که دده جان سی سال قبل رفته بود .
اما دده جان دیگر آن دده جان سابق نبود . دیگر آن چشمهای دریده و سبیل های تابدار و آن کلاه لبه دارش به تاریخ پیوسته بود . یک عرقچین ساده به سرش می گذاشت و زانو به بغل و بی رمق ، گوشه اتاق ، می نشست . نمی دانم کدام آدم بی پدر و مادری دده جان را کشاند سر منقل . یعنی از وقتی از کبریت سازی بازنشسته شد ، اهل دود و خمار شد .
دده جان این اواخر دیگر شده بود یک مرده متحرک . همه پولی را که از کبریت سازی می گرفت صرف دود و دم و منقلش می شد و ننه جان خانه را با پولی که از داداش سرهنگ می گرفت می چرخاند . دده جان از وقتی که اهل دود و منقل شد زبانش پبش ننه جان کوتاه شد . شد بازیچه دست ننه جان .
ننه جان به جادو و جمیل اعتقاد خاصی داشت . به فالچی هم که نگو و نپرس . اعتقادات خاصی هم داشت که در فرهنگ دالی کوچه جا افتاده بود . هر وقت می دید که کفش هایش در آستانه در به جای اینکه لنگه به لنگه کنار هم باشند کله به کله هم هستند می گفت که یکی دارد پشت سر من غیبت می کند و زود یک تف به وسط کفش ها می انداخت تا کسی پشت سرش غیبت نکند .
دده جان حتی وقتی هم که اهل دود و منقل نشده بود و ابهتی برای خود داشت باز پیش ننه جان کم می آورد . یعنی بنده خدا با همه هارت و پورتش ، مثل همه ونیاری ها ، آدم ساده و خوش باوری بود . اما ننه جان یک باغمیشه ای و بعبارت دقیق تر ، یک دالی کوچه ای واقعی بود . همیشه یک فتنه ای در کله اش بود . هزار تا فیلم بازی می کرد تا حرفش را به کرسی می نشاند .
دده جان مثل مومی بود که ننه جان به هر شکلی که می خواست درش می آورد . دده جان حافظه خوبی نداشت اما من همه چیز در ذهنم می ماند . ننه جان مثل آب خوردن می توانست دروغ بگوید . حتی رنگش هم سرخ نمی شد .
ننه جان استاد یک کلاغ چهل کلاغ بود . یک چیزی از در و همسایه می شنید و آب و تابی می داد و داستانی می ساخت و یک بلوایی درست می شد که کسی نمی توانست جمعش بکند . بنده خدا نیت خاصی هم نداشت . ذاتش اینطوری بود . بدجنسی در خونش بود .
ننه جان واقعا یک چرچیل بود اما خوشبختانه اهداف بزرگی نداشت و گرنه تاریخ را سیاه می کرد . ننه جان همیشه غر می زد و دده جان را تحقیر می کرد . دده جان هرچی پول در می آورد ننه جان ازش می گرفت و فقط اندازه یکی دو روز پول توجیبی بهش می داد . ننه جان زن دوم دده جان بود . آن اواخر دیگر دده جان از خودش اختیاری نداشت .
ننه جان به قول خودش ، یک باغمیشه ای با اصل و نسب بود و دده جان یک ونیاری دو آتشه . سر کوچکترین مساله ای ، ننه جان هزار تا فحش و بد و بیراه آبدار ، نثار جد و آباد دده جان و همه ونیاری ها می کرد . باز خدا بیامرز ، دده جان ، یک کمی ظرفیت و تحملش بالاتر بود ، از این گوش می شنید و از آن گوش به در می کرد .
مش سکینه ، هووی ننه جان هم یک ونیاری بود که طبقه پایین می نشست و اگر دده جان سری بهش می زد یواشکی بود و دور از چشم ننه جان .
ننه جان هیچ وقت رو نداد که خواهر های دده جان پا به خانه ما بگذارند . یعنی بنده خدا ها چند بار هم که آمده بودند چنان از فحش های رکیکی که ننه جان حواله دده جان و ونیاری ها می کرد رنگ به رنگ شده بودند که محال بود که دوباره پا به خانه ما بگذارند .
ننه جان نه تنها از دده جان بلکه از همه ونیاری ها و بعبارت دیگر از همه دهاتی هایی که به قول خودش آمده بودند و باغمیشه آنها را به هم ریخته بودند بدش می آمد . هر وقت خطایی از من سر می زد ، ننه جان بی معطلی می گفت تقصیر تو نیست یک رگه ات از این دهاتی های بی همه چیز است .
خیلی ها فکر می کردند که من نوه ننه جان و دده جان هستم . نوع لباس هایی هم که من می پوشیدم کلی با لباس بچه های مدرسه فرق داشت . گاهی لباس های کودکی داداش سرهنگ را می پوشیدم و گاهی کفش های کودکی داداش اژدر را .
من هم زبانم پیش ننه جون بسته بود . مگر می توانستم با حرفش مخالفت کنم . خودش را به غش کردن می زد و یک فیلمی بازی می کرد که آدم دست و پایش می لرزید . به سرم زده بود که کلا جمع کنم و بروم تهران ، پیش دایی لطف اله و از دست ننه جان و نقشه هایش راحت شوم .
شنیده بودم که تهران کسی کاری به کار کسی ندارد . همسایه همسایه را نمی شناسد . آدمها هرجور دوست دارند زندگی می کنند و کسی پاپیچشان نمی شود . اگر هنوز در دالی کوچه مانده بودم تنها به خاطر دختر همسایه بود و ساز عین اله خان .
نه دده جان ، نه مش سکینه ، نه عمو مصیب و زن عمو شاه صنم و نه ریحانه و نه من ، هیچ کدام جلودار زبان ننه جان نبودیم . تنها داداش اژدر بود که در برابر ننه جان کوتاه نمی آمد و هرچی ننه جان می گفت بی معطلی و رودر بایستی جوابش را می داد . هیچ کدام کم نمی آوردند . دیگه نه دده جان و نه هیچ کس ، حال و حوصله جنگ و دعواها و بد و بیراه های ننه جان و داداش اژدر را نداشت . کسی دخالتی نمی کرد . آنقدر می گفتند که خسته می شدند و تمامش می کردند .
بنده خدا ریحانه ، زن داداش سرهنگ که پا به این خانه پر آشوب گذاشته بود . تا ریحانه آن همه فحش و بد و بیراه را می شنید ، سرخ می شد و چشمهایش از ترس درشت می شد و کم می ماند گریه کند . ریحانه مشق های مرا از کتاب می خواند و من می نوشتم .
داداش اژدر شب ها به کاباره های ارمنی های خیابان دوه چی می رفت . در آنجا عاشق دختری آواز خوان شده بود که طینت نام داشت . یک روز طینت را هم به خانه مان آورد . بیچاره مش سیکنه لام تا کام حرف نزد . چه می توانست بگوید . طینت دختری بلند قد بود که چارقد سرش نمی کرد . دده جان داداش اژدر را حالی کرد که بروند پیش میرداوود ، ملای محل تا خطبه ای بخواند . قرار شد که طینت پیش در و همسایه و فامیل چارقد سرش کند .
طینت عاشق بود . آن اوایل که من هنوز بچه سال بودم و به خانه مش سکینه می رفتم و مش سکینه خانه نبود طینت آواز می خواند و می رقصید . با من راحت بود . قلب صافی داشت . طینت از داستان داداش اژدر و دختر عین اله خان چیزهایی شنیده بود و با آنکه می دانست وقتی داداش اژدر به پشت بام برای کفتر بازی می رود ، خانه عین اله خان را دید می زند اما چیزی نمی گفت . طینت گلدوزی می کرد و خانه آس و پاس مش سکینه را با هنرمندی چنان تزئین کرده بود که آدم دهانش باز می ماند . طینت هیچ وقت صاحب بچه نشد .
داداش اژدر یکبار ساعت دو نیمه شب یک هواری سر طینت زد که همه از خواب پریدیم . داداش اژدر از این کارها زیاد می کرد . چند بار حسابی طینت را کتک زده بود . دایی لطف اله که از تهران آمد و قضیه را فهمید کلی به داداش اژدر نصیحت داد که عزیز خواهر ، دوره این کارها گذشته ، مرد که نباید دست روی زنش بلند کند . خلاصه دایی لطف اله کلی حرفهای روشنفکرانه و قشنگ به داداش اژدر گفت اما انگار این حرفها اصلا در گوش داداش اژدر نمی رفت .
طینت مثل ریحانه چارقد سرش نمی کرد . مثل داداش اژدر و ننه جان هم دنبال دعوا نمی گشت . ندیده بودم که طینت نماز بخواند . ننه جان وقتی با داداش اژدر دعوا می کرد ، به طینت می گفت دختره ارمنی و داداش اژدر عصبانی می شد . طینت یک روز بی خبر از خانه مش سکینه رفت . داداش اژدر هرجا رفت دنبالش پیدایش نکرد .
یکبار که داداش سرهنگ مرا به سینما برده بود برگشتنی در خبابان فردوسی طینت را دیدیم . دادش سرهنگ با احترام با او احوالپرسی کرد و خواست که به سر خانه و زندگی اش برگردد . طینت چیزی نگفت . خداحافظی کرد و رفت .
داداش اژدر دوست داشت دو دکمه بالای پیراهنش باز باشد و یک تسبیح شاه عباسی در دستش باشد و سبیل هایش را روی لبهایش بریزد و پاشنه کفش هایش را بخواباند و مثل لات ها حرف بزند و همه ازش حساب ببرند . می خواست لوطی محله باشد که نبود . چند بار که حرفهای بزرگتر از دهنش زده بود حسابی در کوچه کتک خورده بود . از دایی جان لطف اله و اخلاق روشفنکرانه و به قول خودش قرطی بازی هایش هم اصلا خوشش نمی آمد . تا وارد خانه می شد بیچاره طینت دست و پایش به لرزه می افتاد . یکبار جلوی چشم من یک سیلی محکم به گوش طینت چنان خواباند که از صدایش مش سکینه وسط نماز یک الله کبر هراسانی گفت که انگار مار گزیده باشدش .
ننه جان همیشه می ترسید که دده جان یک زن دیگر هم بگیرد . می گفت که اینها در ارثشان است . حتی آنموقع که دده جان پیر شده بود باز ننه جان بنده خدا را به حال خود نمی گذاشت و مرا می فرستاد در کوچه که تعقیبش کنم و ببینم که به کجا ها می رود .
داداش اژدر کلی کفتر داشت و کوچه هم که بود حواسش به آسمان بود . یکبار به من سپرده بود که حواسم باشد که اگر آن کفتر سفید پا بلندی که فروخته بود آمد چند تا دانه بریزم و سوت بزنم و در قوشخانه را باز کنم تا کفتر برود داخل .
ننه جان تا بو برد که دارم دستور داداش اژدر را انجام می دهم تشت مسی را چنان انداخت روی کاشی حیاط که من کم مانده بود زهره ترک شوم کفتر بدبخت هم فکر کنم تا چند سال دیگر هم از آسمان دالی کوچه که سهل است از آسمان کل باغمیشه هم پرواز نمی کرد . ننه جان گوش مرا هم گرفت و کشان کشان برد به خانه که عوض اینکه بشیند سر درس و مشقش ، شده همدست آن نمک به حرام الوات عرق خور قمار باز ، همین مانده که کفتر بازی هم بکنی .
شب که داداش اژدر به خانه آمد و پرسید که کفتره آمده یا نه ، گفتم نه ، خبری نبود ، اگر می گفتم که ننه جان تشت مسی را انداخت و کفتر را پراند ، تا نصفه شب باز جنگ و دعوا راه می افتاد و ننه جان و داداش اژدر به سر وکله هم می پریدند و بنده خدا ، دده جان ، می ماند که چه خاکی به سرش بکند .
آن بچگی ، داداش اژدر قاپ بازی می کرد و عصر که به خانه می آمد کلی قاپ می آورد که همه شان را برده بود . تا من می رفتم به قاپ ها دست بزنم ، ننه جان یک فریاد دلخراشی می کشید که به آن کثافتها دست نزن و فوری می آمد و می برد و ده بار دست هایم را با کپیر می شست . ننه جان وسواس شستشو داشت اما زن با سلیقه ای نبود برعکس ، زن عمو شاه صنم ، خیلی زن با سلیقه و هنرمندی بود و ریحانه هم به مادرش ، شاه صنم رفته بود .
داداش اژدر هیچ وقت شغل درست و حسابی نداشت . یک مدت کفتر و خروس جنگی خرید و فروش می کرد . سه تا خروس جنگی هم داشت که می برد میدان نوبهار ، جلوی بقالی ها تا با خروس های دیگر بجنگند و سر برد و باختشان شرط می بست . یک روز یکی از خروس جنگی های داداش اژدر انگشت ننه جان را نوک زده بود که ننه جان یک الم شنگه ای راه انداخته بود که نگو .
داداش اژدر بعضی شب ها مست می کرد و به خانه می آمد . یک شب آمد از دده جان پول بگیرد برود عرق خوری ، ننه جان در را قفل کرد ، اژدر هم رفت حیاط و زد شیشه پنجره اتاق را شکست و دده جان را کشان کشان برد حیاط و گلاویز شدند که از صدایشان ، همسایه ها ریختند خانه مان .
دده جان یک مغازه بغل مغازه عین اله خان در کنار رود اسبه ریز داشت . داداش اژدر بعدها در این مغازه باقلا پخته و نخود پخته می فروخت و همه جوانهای دالی کوچه آنجا جمع می شدند . عین اله خان هم سازش را می آورد و یک چیزهایی می زد .
داداش اژدر در باقلا فروشی هم که بود کفتر وخروس جنگی خرید و فروش می کرد . یک چشمش هم همیشه به آسمان بود . وقتی یک کفتر می فروخت دو سه روزی چشمش به آسمان بود که برگردد . گاهی یک کفتر را سه بار می فروخت و دوباره می گرفت و باز می فروخت .
آنروزها آب لوله کشی نبود . ننه جان و ریحانه رخت ها را می بردند و در چشمه حسن پادشاه می شستند . چشمه حسن پادشاه ، سر کوچه شورچمن بود . برای خوردن هم می رفتیم از چشمه های قله آب می آوردیم که خنک و زلال بود . قله یک تپه ای بود که آن ور رودخانه اسبه ریز بود . و بالایش قبرستان بود که قبر حسن دوشان ، پدر بزرگ ننه جان آنجا بود . تا دده جان می گفت حسن دوشان ، ننه جان می گفت دوشان جد و آبادته .
سالها گذشت اما داداش سرهنگ و ریحانه صاحب بچه ای نشدند . اول از همه ننه جان ، ریحانه را برداشت برد پیش فالچی . بعد که دواها و دعاهای فالچی اثر نکرد ، ننه جان ریحانه را می برد پیش مادر دختر همسایه که بهش شیرین باجی می گفتند . این شیرین باجی یک پمادی داشت که بهش زاماد می گفت . از این زاماد برای هر دردی استفاده می کرد .
ننه جان وقتی ریحانه نبود و داداش سرهنگ را تنها می دید می خواست یک جورهایی راضی اش کند و برایش زن دوم بگیرد . و من یکروز همه حرفهای ننه جان را رفتم به ریحانه گفتم . ریحانه رنگش سفید شد و موضوع صحبت را عوض کرد . فردا صبح که دیدمش چشمهایش پف کرده بود .
انقلاب که شد ، داداش اژدر دیگر نمی توانست مشروب گیر بیاورد . عین اله خان هم جرات نمی کرد که در باقلا فروشی داداش اژدر ساز بزند .
جنگ که شد ، داداش سرهنگ را فرستادند به جنگ . همه بچه های دالی کوچه که روزگاری قاپ بازی می کردند لباس جنگ پوشیدند و به جبهه رفتند . محله که خالی شد داداش اژدر هم فرصت را مناسب دید و کم کم خودش را در مسجد دالی کوچه جا کرد . ننه جان می گفت که طهارت بلد نیست رفته شده رئیس مسجد . آنروزها هیچ کس فکر مقام و ریاست نبود . داداش اژدر کم کم داشت همه کاره مسجد می شد و مرتب به این و آن دستور می داد که جبهه ای ها برگشتند و عذرش را خواستند .
دالی کوچه دیگر آن دالی کوچه قدیم نبود . بچه ها روی دیوار های کاهگلی شعار جنگ جنگ تا پیروزی می نوشتند . بچه هایی که روزی در خانه مردم را می زدند و فرار می کردند اکنون برای کمک به مردم سر و دست می شکستند .
سه ماه گذشت و خبری از داداش سرهنگ و نامه هایش نشد . ریحانه چند تا نامه برایش نوشته بود اما جوابی نیامده بود . من از صحبت های در گوشی مسجدی ها متوجه شدم که دادش سرهنگ مفقود الاثر شده . دنبال کسی می گشتند که به ننه جان و ریحانه خبر دهد . تمام بدنم کرخت شد . ریحانه حامله بود .
روزهای سختی بود .خانه مان سوت و کور شد . ریحانه به خانه خودشان ، پیش عمو مصیب و زن عمو شاه صنم رفت . من هم گاهی به دیدنش می رفتم . آن اوایل کسی مرا سر قبر داداش سرهنگ نمی برد . می گفتند بچه است ناراحت می شود . خودم هم جرات نداشتم سر قبرش بروم . دوست داشتم همه چیز را فراموش کنم .
جنگ که تمام شد ، شکل و قیافه دالی کوچه ای ها هم عوض شد . همان بچه هایی که روی دیوارهای کاهگلی شعار جنگ جنگ تا پیروزی می نوشتند ، اکنون داشتند در پشت بام خانه شان ماهواره تنظیم می کردند .
متین ، چشم و ابرویش عین داداش سرهنگ بود . اسمش را خود داداش سرهنگ و ریحانه انتخاب کرده بودند و ننه جان اگر هم خواست جراتش را نکرد که دخالت کند .
سالها گذشت . چشمه حسن پادشاه خشکید . باغها بفروش رفت و یک اتوبان از وسط دالی کوچه گذشت . من با دختر همسایه ازدواج کردم . برای ریحانه خواستگار آمد اما قبول نکرد . داداش اژدر که از زندان بیرون آمد ، گاو میش دده جان را فروخت و یک پیکان مدل پنجاه و سه خرید تا مسافرکشی کند . دده جان دچار آلزایمر شد و بازیچه کودکان دالی کوچه شد . بچه ها برایش با کاغذ دم می بستند و می خندیدند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر