رادیوی مش ابراهیم دارد آژیر قرمز می کشد . خانم باجی در اتاق به این ور و آن ور می دود . در خانه را گم کرده است . دارد خودش را از پنجره به حیاط می اندازد . در و دیوار خانه می لرزد :
" بومب ، بومب "
شیشه های پنجره می شکند .
همه دارند به طرف دود می دوند :
" افتاده شورچمن "
" افتاده خانه سوتچی ممّد "
دیگر گل عنبر در حیاط خانه رخت نمی شوید . دیگر غلامعلی آن ور حیاط با ماشین های جوراب بافی اش ور نمی رود .
خانه مان مثل گود زورخانه شده . تیلته ماهمید رفته وسط گود . دارند آوار را جابجا می کنند . دنبال گل عنبر و غلامعلی می گردند . به صورت خانم باجی آب می زنند :
" یا ابالفضل "
چارقدش را پاره می کند . خودش را می زند . دستهایش را می گیرند .
من اما بغض گلویم را گرفته است ، همیشه دیر دو ریالی ام می افتد ، مثل مجسمه خشکم زده است . ناگهان هق هقی می لرزاندم :
" گل عنبر . . . گل عنبر . . . غلامعلی "
***
سر شورچمن از تاکسی پیاده می شویم :
" ... اینجوری فکر می کنند نامزد کرده ایم "
" مگه نامزد نکرده ایم ؟ "
و من مثل لبو سرخ می شوم و سارا می خندد . سارا آن سالها هم به من می خندید وقتی که خانم باجی قصه خیس کردن شلوارم را تعریف می کرد و من در صندوقخانه مخفی می شدم .
***
من یک شلوار ورزشی آبی پوشیده ام که بغلش سه تا خط دارد و زانویش هم پاره است . گوشه اتاق خانم باجی نشسته ام و دارم دماغم را بالا می کشم . معلوم نیست سرما خورده ام یا دارم گریه می کنم .
فاطما باجی شب ها می آید و پیش ما می خوابد تا نترسیم . خانم باجی ساعت را کوک می کند و تا سرش را روی بالش می گذارد خور و پوفش بلند می شود . فاطما باجی هم کمی این ور و آن ور می شود تا خوابش می گیرد . کلافه می شوم . بلند می شوم و بالش هایشان را بالا پایین می کنم که تازه یک سوت زدن هم به آخر خور و پف فاطما باجی اضافه می شود . لامپ شصت وات با سیمی بلند از سقف آویزان است . سقف اتاق چوبی است . تیرهای چوبی بزرگ که وسطشان تخته های چوبی کوچک چیده اند . آن قدر در تاریکی به سقف خانه و وسایل روی طاقچه ها نگاه می کنم که خوابم می گیرد .
کابوس می بینم :
" گل عنبر کفنش را باز کرده و از قبرش بیرون آمده است . دارد غلامعلی را هم تکان می دهد که برخیزد "
ساعت روسی دارد خودش را می کشد . قلبم بالای صد تا در دقیقه می زند . خانم باجی بلند می شود و سماور را روشن می کند .
" خانوم باجی ، هنوز پنج نشده ، زوده "
پنج دقیقه بعد تکانم می دهد : " یحیم ، یحیم ، دیرت نشه "
به مستراح می روم که آن ور حیاط است . در را که باز می کنم فاطما باجی نشسته و آفتابه مسی کنارش است .
موهایش را حنا گذاشته . لبخندی می زند و احوالم را می پرسد . سرخ می شوم و می دوم . تا چند روز رویم نمی شود سلامش بکنم .
حیاط و مستراح هنوز آب لوله کشی و برق ندارد . آفتابه را از شیر دهلیز پر می کنیم می بریم . شب ها آن ور حیاط تاریک و ترسناک است . خانم باجی با فانوس می آید کنار مستراح می ایستد تا من کارم تمام شود .
***
با لهجه ترکی می گوید که رفته بود بالای درخت توت خودکشی کند که یک توت خورده بود و دیده بود شیرین است و یکی دیگه خورده بود دیده بود شیرین است و کلی توت چیده بود برده بود برای زنش که باهم دعوا کرده بودند .
از سینما بیرون می آییم ، هوا تاریک شده ، برگهای چنار پیاده رو را پر کرده است :
" چه ربطی به گیلاس داشت " و سارا می خندد .
سارا چقدر راحت است . با همه راحت است . انگار تا همین دیروز در دالی کوچه نبوده . دختر ها چه زود عوض می شوند .
اما من هنوز در خانه خانم باجی دارم مشق می نویسم و به حرفهای فاطما باجی با خانم باجی گوش می کنم .
من هنوز یخم در این شهر بزرگ باز نشده است . هنوز مزه آبگوشت خانم باجی در دهانم مانده است . هنوز بوی گل و لای اسبه ریز از لباسهایم می آید .
این همان سارای من نیست که موهایش را دو گوش می کرد و دندانهایش همیشه بیرون بود . دیگر آن دالی کوچه ای نیست که بخواهم از خاطرات خانه خانم باجی با او بگویم .
***
دارند در اتاق پشتی جهره می ریسند که قهقهه شان بلند می شود :
" دیم دا دا دی دام . . . دیم دا دا دی دام "
فاطما باجی قاوال می زند و فخری خانم دارد روی پشمهای نریسیده وسط اتاق می رقصد . خانم باجی دارد ادای رقصیدن فخری خانم را در می آورد . خانم باجی آنقدر می خندد که شکمش درد می گیرد .
فخری خانم موهایش فرفری است . صورتش گرد است مثل اینکه پرگار گذاشته و صورتش را کشیده باشند . فیس و افاده ندارد .
فاطما باجی سیگار زر می کشد . صدایش خش دارد . سر دو تا شوهرش را خورده است . بچه هایش دیگر بهش سر نمی زنند .
***
سارا از پنجره قطار به بیرون نگاه می کند . چهار سال است که با این قطار می رویم و برمی گردیم و هربار خانم باجی آلزایمرش شدیدتر می شود . خانم باجی همه چیز را فراموش کرده است . کلمات هم از یادش رفته است . فقط بایاتی می خواند . بایاتی ها را هم دیگر غلط غولط می خواند .
***
خانم باجی بلد است ترس بردارد . انگار عکس برمی دارد . انگار سی تی اسکن می کند . و آخرش درست انگشت می گذارد روی آن چیزی که ترسیده . سارا دراز به دراز وسط اتاق می خوابد . چادرش را رویش می کشند . خانم باجی می رود خاک انداز سیاهش را از مطبخ می آورد و روی علاءالدین می گذارد تا داغ شود و بعد در استکان آب نمک درست می کند و با قاشق بهم می زند . بعد خاک انداز داغ را با دستمال برمی دارد و بالای سر سارا نگه می دارد و لب هایش را تکان می دهد و بعد یک دفعه آب و نمک را می ریزد روی خاک انداز . آب و نمک روی خاک انداز تفته می شود و شکل می گیرد :
" شکل گرگ شده "
" نه خانم باجی ، بمب افتاده ترسیده "
خانم باجی کلی جادو و جمبل هم بلد است . خیلی هایش را از فاطما باجی یاد گرفته است .
***
سارا به همه چیز می خندد و من به همه چیز فکر می کنم و غصه می خورم :
" از نارین گل خوشت میاد ، نه ؟ "
سارا بلد است سوالهای سخت سخت از آدم بپرسد .
***
روی سکه های گردنبند خانم باجی مردهایی با اسب دارند می دوند .
" خانم باجی اینها دیگه کی هستند ؟ "
" این ستارخانه این یکی باقر خانه این احمد شاهه این رضا شاهه این پیشه وریه این هم مصدقه "
" خانم باجی اینها که قیافه شون معلوم نیست "
" چرا معلوم نیست ، مش ابراهیم همه شون رو می شناخت "
خانم باجی کم عاشق نیست . مش ابراهیم را می پرستد . مش ابراهیم استخوانهایش آن ور اسبه ریز است . بالای قله .
اسبه ریز از آن دورها می آید . می آید و پیچ و تاب می خورد و از جلوی قهوه خانه تیلته ماهمید می گذرد و می رود . خانم باجی نمی داند که اسبه ریز به کجا می رود .
***
می خواهیم سر قبر مش ابراهیم برویم . خانم باجی جوراب هایش را می پوشد و چارقدش را گره می زند . کفش هایش را پیدا نمی کند . کفش های فاطما باجی را می پوشد .
چای قیراغی شلوغ است . دارند از پل اسبه ریز شهید می برند :
" این گل پرپر از کجا آمده "
" از سفر کرب و بلا آمده "
صبر می کنیم که بگذرند . تابوت را که در پرچم سه رنگ پیچیده اند از قله بالا می برند .
خانم باجی با سنگ کوچکی سه چهار تا خط متقاطع روی قبر مش ابراهیم می کشد ، شکل پنجره می شود بعد با سنگ چند بار روی قبر ضربه می زند انگار دارد در می زند تا مش ابراهیم بیدار شود . بعد سه انگشتش را مثل سه پایه دوربین روی قبر می گذارد و لب هایش را تکان می دهد . سر قبر گل عنبر و غلامعلی هم می رویم .
دور قبر شهید جمع شده اند :
" اللهم صل علی محمد و آل محمد " .
کفترهای سفید و سیاه در آسمان آبی دالی کوچه بالای اسبه ریز دسته دسته چرخ می زنند .
***
سارا خطش خوب است با کلاس است . اما من خطم همان خط اول دبستان است . وقتی با خودکار می نویسم همه انگشتهایم مرکبی می شود . چقدر این خودکار بیک مرکب می ریزد .
***
خانم باجی دارد یخدان چوبی اش را مرتب می کند . جهیزیه اش است . بقچه ها و لباس ها را ولو کرده وسط اتاق . چشمش به کفش هایش می افتد که در یخدان مخفی اش کرده :
" خانم باجی ، حالا چرا کفش هایت را مخفی می کنی کی می آد از دهلیز کفش های تو را بدزدد " .
خانم باجی قاه قاه می خندد .
خانم باجی اینروزها زیاد قاه قاه می خندد . زیاد هم زار زار گریه می کند . زیاد حرف می زند . راحت تر و خودمانی تر شده . گاهی کلمات رکیک می گوید و اصلا خجالت نمی کشد کلی هم تکرارش می کند . غذایش کم شده . فقط دوست دارد کیک و تی تاب با شیر گاو بخورد . شیر پاستوریزه را دوست ندارد . می گوید مزه ندارد . خیلی چیزها یادش می رود :
" یحیم ، شام خورده ایم ؟ "
" نه خانم باجی "
گاهی چیزهای بدیهی را می پرسد . آدم نمی داند فیلم بازی می کند یا راستی نمی داند .
***
گردنبند خانم باجی نیست . آب شده رفته زیر زمین . خانم باجی همه جا را دنبالش می گردد اما پیدایش نمی کند . " حتما کسی برش داشته . من که به چیزی دست نزده ام . خانم باجی هم که همه اش خانه بوده . اگر دزد می آمده خانم باجی می دیده "
تیلته ماهمید در کوچه می بیندم : " گردنبند خانم باجی پیدا نشد ؟ "
خانم باجی چند روز است که خواب و خوراک ندارد . می ترسم به خاطر این گردنبند تلف شود .
شام تخم مرغ و سیب زمینی آب پز داریم . می روم از صندوقخانه نعنای خشک بیاورم بریزیم روی تخم مرغ .
"خانم باجی مشتلق بده گردنبندت پیدا شده "
چشمهایش از خوشحالی می درخشد و دهانش باز می ماند : " کجا بود ؟ "
ظرف نعنا را نشانش می دهم . قاه قاه می خندد .
***
خانه خانم باجی یک جوری است که آدم خوشش می آید . طاقچه هایش ، کمدهایی که داخل دیوار است . رادیوی مش ابراهیم که قد یک تلویزیون است . چراغ های نقره ای با حباب های لاله . ساعت روسی که صدای زنگش آدم را زهره ترک می کند ، عکس مش ابراهیم که عرقچین سفید سرش است و یک دستش را بر سینه گذاشته و جلوی ضریح امام رضا ایستاده است .
یک سماور نفتی روی میز تخته ای گوشه اتاق و بغلش چند تا استکان کوچک و بزرگ و نعلبکی گل سرخی و قندان شیشه ای و یک قوری چینی بند زده بالای سماور که رویش یک دستمال زرشکی انداخته اند تا دم بکشد .
گوشه اتاق یک پرده گل گلی است که پشتش صندوقخانه است . صندوقخانه پر است از خرت و پرت های خانم باجی و کلی شیشه کاکوتی و شاهسبرن و عرق نعنا و عرق بیدمشک و کیسه های پارچه ای کوچک که با میخ از دیوار صندوقخانه آویزان است و پر است گل سرخ خشک و نعنای خشک و خرد شده و آرد برنج و زنجبل . از سقف صندوقخانه هم خانم باجی گلابی و انگور آویخته است تا خشک شوند .
کف صندوقخانه خانم باجی یک پتو انداخته :
" پتوی سربازی مش ابرهیم است "
زیر پتو یک دریچه چوبی است که وقتی رویش راه می روی تلق تولوق می کند .
" مخفی گاه است . سربازهای روس که می آمدند مش ابراهیم می رفت آنجا مخفی می شد "
خانم باجی شبها در کوچه را سه تا قفل می کند و کلیدش را می گذارد زیر متکایش . یک تلویزیون در این خانه صاحب مرده نیست که آدم مشغول شود . من چه حرفی دارم که با این دو پیرزن تاریخ گذشته داشته باشم .
***
گل عنبر دارد در حیاط رخت می شوید . دارد " کوچه لره سو سپمیشم " می خواند . غلامعلی دارد آن ور حیاط با ماشین های جوراب بافی اش ور می رود . من دارم یخ حوض را می شکنم .
دلم برای گل عنبر تنگ شده است . برای خانه مان . برای غلامعلی . خانه مان مخروبه شده . غلامعلی این اواخر کارش کساد بود . گل عنبر می گفت مشق هایم را ریز ریز بنویسم تا دفترم زود تمام نشود . " اینقدر با جوراب راه نرو پاره می شود " . چکمه ام سوراخ بود و هر روز جورابم در برفها خیس می شد .
***
خانم باجی پولهایش را جایی مخفی می کند که عقل جن هم بهش نمی رسد .
آقایی دارد کوپن باطل شده و نشده می خرد . چند نفر بساطشان را پهن کرده اند و کلاه و شال می فروشند .
" این از همه شان بهتر است . آن یکی ها پاهایت را اذیت می کنند "
" علامتی که هم اکنون می شنوید آژیر قرمز یا علامت خطر است . . . "
" ای وای . . . ای وای " . چکمه ها در دست و دست پاچه از مغازه بیرون می دود .
" حاج خانم ، پولش را ندادید " .
صدای ضد هوایی ها پشت سر هم می آید . همه در پیاده رو دارند به این طرف و آن طرف می دوند . چند تا مغازه دار بغل جوب کنار پیاده رو نشسته اند :
" اگر بمب افتاد داخل جوب شیرجه می زنیم تا ترکش نخوریم "
" بومب بومب "
" ای وای . . . کجا انداختند ؟ "
"مثل اینکه افتاده طرفهای عباسی "
" یا باب الحوایج "
خانم باجی همیشه بدترین فکر ممکن را می کند .
"مستقیم . . . عباسی " و تا راننده حرفی بزند خانوم باجی سوار می شود .
" حاج خانوم شرمنده می خواهم دور بزنم "
خانم باجی شروع می کند به گریه کردن .
***
خانم باجی نذر کرده اگر جنگ تمام شود لخت مادرزاد تا سر کوچه تیلته ماهمید بدود و برگردد .
" خانم باجی ، این چه نذری است کرده ای ؟ "
" نصفه شب می دوم . چادرم را هم برمی دارم . اگر کسی پیدایش شد زود سرم می کنم "
خانم باجی ماهی تابه را روی علاءالدین می گذارد و با قاشق بزرگ آلومینیومی از حلبی ، روغن برمی دارد و در ماهی تابه می ریزد . از وقتی مش ابراهیم علاءالدین خریده دیگر خانم باجی برای پخت و پز به مطبخ نمی رود . مطبخ آن ور حیاط بغل مستراح است که پر است از کلی چوب و تخته برای سوزاندن . خانم باجی سیب زمینی ها را که خرد کرده داخل ماهی تابه می ریزد و به من می گوید که عقب بایستم تا روغن به چشمم نپرد .
خانم باجی بلد است نقاشی بکشد . برایم یک گرگ کشیده است . خودش هم از نقاشی اش خنده اش می گیرد .
***
جای پای دمپایه های فاطما باجی تا مستراح روی برف مانده است . برف روی شاخه های سیب و آلبالو نشسته و خمشان کرده است .
" می ترسم سقف روی سرمان خراب شود ، اگر مش ابراهیم ، نور به قبرش بباره انشالاه ، زنده بود ، الان همه برف پشت بام را ریخته بود توی حیاط "
در کوچه را می زنند . " یاآللاه خالاقزی " تیلته ماهمید است . از حیاط نردبان می گذارد و به پشت بام می رود . من هم از نردبان بالا می روم . خانم باجی دعوایم می کند و پایین می آیم . می ترسد بیفتم دست و پایم بشکند . تیلته ماهمید برفها را با پارو به حیاط می ریزد . بوته های گوجه فرنگی زیر برف مانده . کرت ها پر از برف می شود .
تیلته ماهمید محرم قمه برمی دارد و شاخسی می رود . تیلته ماهمید همیشه لبه دار سرش می گذارد . کت و شلوارش کمی شلخته است . گردنش را کج نگه می دارد وقتی راه می رود . وارد کوچه که می شود سرش پایین است . با انگشتش انگار روی دیوارهای کاهگلی کوچه خط می کشد .
***
خانم باجی در حیاط نشسته جلوی آفتاب دارد با قیچی ناخن های پایش را می چیند .
خانم باجی چارقدش را یک جوری محکم می بندد که انگار می ترسد آجان های رضا شاه دوباره از سر بازش کنند . ده بار داستان باز کردن چارقدش را برایم تعریف کرده بود که با خواهر بزرگش رفته بودند به بازار و برگشتنی سربازهای رضا شاه چارقدشان را گرفته و پاره کرده بودند می گفت که با چوب کبریت ها تکه های پاره پاره چارقد را بهم وصل کرده و سرشان کرده بودند و از کوچه پس کوچه ها به باغمیشه آمده بودند .
***
امروز شش ماه تمام است که من به خانه خانم باجی آمده ام . خانم باجی برایم غذا می پزد و ظرفها را می شوید . خانم باجی لباسهایم را در تشت مسی اش در حیاط می شوید .
خانم باجی دندانهایش مصنوعی است و شب ها درشان می آورد و داخل لیوان آب می گذارد .
***
بمباران روز به روز شدید تر می شود . بدبختی اینکه همه بمب ها هم در باغمیشه ما می افتد . فاطما باجی می گوید نه اینکه باغمیشه پشت کوه است هواپیماها از پشت عینالی بیرون آمده از ترس ضدهوایی ها بمب ها را همین باغمیشه ول می کنند و می روند . تیلته ماهمید می گوید با این وضع نمی توانیم بمانیم باید مدتی برویم ده تا آتش بس شود .
***
خانم باجی در یخدان لای لباس ها ، یک طپانچه واقعی مخفی کرده است . با تیلته ماهمید و خانواده اش که چند روزی به خاطر بمباران به روستای ونیار می رویم خانم باجی این طپانچه را هم همراهش برمی دارد .
" یعنی بلد است با آن کار کند . خدایا این خانم باجی را هیچ وقت نمی شود شناخت . باید زندگی اش را از اول تا آخر بررسی کرد شاید پای یک انتقام شخصی در میان باشد . "
خانم باجی هم مثل تیلته ماهیمد اصالتا ونیاری است . خانم باجی دختر خاله پدر تیلته ماهمید است . برای همین تیتله ماهمید به خانم باجی ، گاهی خاله قزی می گوید .
***
صدای آواز تیلته ماهمید از صندوقخانه می آید :
" آراز آراز خان آراز ، سولطان آراز خان آراز "
خانم باجی جورابم را که پاره شده می دوزد و به زانوی شلوارم یاماخ می دوزد .
مشق هایم را ریز ریز و توی هم می نویسم تا دفترم دیرتر تمام شود . سیب را ذره ذره می خورم تا مزه اش را بیشتر حس کنم . مثل خانم باجی همیشه می ترسم که پولمان تمام شود .
شب ها که من مشق می نویسم گاهی خانم باجی یک چیزی از قدیمتر ها یادش می افتد و برایم تعریف می کند اما تا به حادثه غصه دار یا شخصی که برایش عزیز است و مرده است می رسید چشمهایش پر از اشک می شود و دیگر بقیه خاطره را فراموش می کند و هر قدر اصرار می کنم بقیه اش را نمی گوید .
خانم باجی فرش را لوله کرده و کنار اتاق گذاشته است . می گویم حیف است خراب می شود . سه تا گلیم کف اتاق انداخته است .
خانم باجی آلبالو های حیاط را می چیند و مربا می پزد . خانم باجی آلبالوها را در تشت مسی می ریزد و له می کند و صاف می کند و جلوی پنجره حیاط زیر آفتاب می گذارد . لواشک خوشمزه ای می شود .
بچه تر که بودم خانم باجی قاشق آلومینیوم را روی گاز مثلا داغ می کرد و نزدیک دستم می گرفت تا حساب دستم بیاید و شلوغی نکنم . خانم باجی دیگر داغ کردن قاشق یادش رفته است .
خانم باجی شیر گاو را گذاشته روی علاءالدین بجوشد . یک لیوان به زور می دهد بخورم . دست بردار هم نیست و بعد چهار پنج دست بلوز و جلیقه می دهد که روی هم بپوشم . می ترسد سرما بخورم .
سر کلاس واکسن می زنند . خانم بهداشت هر قدر آستین لباسم را بالا می زند نمی شود . نق می زند : " پنج دست لباس پوشیده " و بچه ها می خندند .
خانم باجی سه تا مرغ و یک خروس دارد . لانه شان آنور حیاط بغل مطبخ است . خانم باجی صبح و عصر در لانه شان را باز می کند تا در حیاط بگردند و قدقد کنند . تخم مرغ هایشان را برمی دارد و نیمرو می کند . خانم باجی نمی گذارد مرغ ها داخل کرت ها بروند و سبزی ها را خراب کنند . کیش کیششان می کند .
خانم باجی موهایش را حنا می گذارد . دست ها و پاهایش را هم حنا می گذارد .
***
کوچه مان ماشین رو نیست . تیلته ماهمید یکی یکی اثاث خانه را از اجاق گاز گرفته و بقیه با فرغون تا چای قیراغی می برد . می خواهند به خانه ای که تیلته ماهمید بالای قهوه خانه اش ساخته بروند . خانه را به یک پیرمرد دهاتی می فروشند . پیرمرد دهاتی چاق و صورتش قرمز است . نفسش تنگ است . یک زن لاغر دارد که لهجه دهاتی دارد . سه تا دختر هم دارد . اسم دختر وسطش نارین گل است .
خانم باجی از این دهاتی ها اصلا خوشش نمی آید . مسخره شان می کند . آشغالهای کوچه را جلوی در آنها جارو می کند .
چند ماه بعد با خانم باجی به خانه جدید تیلته ماهمید می رویم . سارا کلی بزرگ شده و قد کشیده است . یک روسری هم انداخته روی موهایش که مثلا بزرگ شده است . اما فیس و افاده ندارد و راحت است . درست مثل مادرش . خانه شان دو طبقه و نوساخت است . مثل خانه ما کاهگلی نیست . طبقه بالا می نشینند که یک ایوان دارد که رو به قله است . تیلته ماهمید و زنش زبانشان شیرین است و به من یحیم می گویند .
***
دوران دبیرستانم در غربت و تنهایی می گذرد . جنگ تمام شده ، جهره خانه تعطیل شده ، فاطما باجی هم پاهایش آرتروز گرفته و کمتر به اتاق خانم باجی می آید و من و خانم باجی تنها هستیم و من برای فرار از تنهایی به شدت درس می خوانم و در این چهار سال خبری از سارا ندارم .
خانم باجی را به زن و دختران پیرمرد دهاتی و فاطما باجی می سپارم و به تهران می روم تا به قول خانم باجی خام پی ته ته بخوانم :
" خانم باجی ، کام ... پی ... یو ... تر "
" آره دیگه خام پی ته ته "
با قطار به تبریز برمی گردم . خانم باجی مرا بغل می کند و صورتم را می بوسد . نمی تواند نامم را پیدا کند . همه چیز از یادش رفته است . پاک قاطی کرده است . کارها را عوضی انجام می دهد .
***
جنگ تمام می شود اما خانم باجی لخت مادرزاد تا سر کوچه تیلته ماهمید نمی دود . نذرش را پاک فراموش کرده است .
قبرستان قله را پارک کرده اند و اگر خانم باجی بفهمد الم شنگه راه می اندازد اما خوشختانه آنقدر حافظه اش قاطی پاطی شده که اصلا یادش نمی افتد که باید به سر قبر مش ابراهیم برود .
می روم و در پارک قله می نشینم و از آن بالا به اسبه ریز نگاه می کنم و به دالی کوچه و به کوچه تیلته ماهمید و به قهوه خانه تیلته ماهمید و خانه جدیدش که بالای قهوه خانه ساخته است . اسبه ریز آبش کم شده . خبری از آنهمه باغ نیست . همه جا خانه های چند طبقه ساخته اند .
خبری از توتدوغ نیست . خبری از چشمه ها و آسیاب های آبی توتدوغ نیست . دیگر در مدرسه سر صف آنهمه شعار نمی دهیم . دیگر مدیر سر صف آنهمه سخنرانی نمی کند . یکجوری هیجان جنگ و انقلاب خوابیده است . همه فکر خودشانند . همه جای باغمیشه تولیدی کفش شده است . همه جا بوی چسب و صدای چکش کفاشی است . باکویی ها به تبریز آمده اند . خبری از آنهمه صف های طولانی کوپن پنیر و قند و شکر و روغن نیست . دیگر خانم باجی مرا سر صف روغن نمی فرستد .
خانم باجی دیگر نمی تواند راه برود . نارین گل و مادرش برای خانم باجی پوشاک می بندند . نارین گل موهایش را می بافد .
فاطما باجی ترک ست نگاه می کند . کوچه تیلته ماهمید ماشین رو شده اما خانه خانم باجی دست نخورده و کاهگلی باقی مانده . بقیه خانه ها عقب کشی کرده اند .
خانم باجی لباسش را کثیف می کند . زن پیرمرد دهاتی همسایه از همان در کوتاه ته صندوقخانه که بازش کرده اند می آید و به خانم باجی رسیدگی می کند . همان زنی که خانم باجی دهنش را کج می کرد و ادایش را در می آورد . خانم باچی مثل کودک شش ماهه شده است .
رادیو جوان سمفونی بتهوون را گذاشته است . دیگر کسی روی دیوارها شعار نمی نویسد دیگر کسی شلوار وصله دار نمی پوشد خانه های کاهگلی را آجرساز می کنند . خانه خانم باجی تا وسط کوچه جلو آمده و عقب کشی نکرده است . خانم باجی نمی گذارد کسی به آن خانه که همه جایش خاطره مش ابراهیم دلاک را دارد دست بزند .
خانم باجی می گوید سیلویزیون و فاطما باجی می گوید میلمیزیون و هیچ کدام حرف آن یکی را قبول نمی کند . علاءالدین خانم باجی دود می دهد می رویم و یک اجاق گاز سه شعله می خریم .
***
تهران شلوغ تر شده . همه جا دود و ترافیک است . نمی توانم بمانم . به باغمیشه برمی گردم و در چای قیراغی کنار اسبه ریز در مغازه ای که قبلا سبزی فروشی بوده کافی نت باز می کنم . هر روز زنها ساعت نه صبح می آیند که آقا ببخشید این سبزی فروشه به کجا رفته . در کاغذ آ چاهار در ورد تایپ می کنم که سبزی فروشی آن ور اسبه ریز .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر