به قول هوشنگ
مرادی کرمانی ، شما که غریبه نیستید . این طبقه سوم که نوشته ام یک طبقه خیالی است
. تازه طبقه دومش را هم غیر قانونی ساخته ایم . آدم هایش هم خیالی هستند . مثلا
همین مهناز . مهناز وقتی می خندد صدایش تا طبقه پایین می آید . اکرم می
گوید من هم اگر جای او بودم اینجوری می خندیدم . مهناز هر وقت قهر می کند به خانه
اکرم می آید . اکرم کلکسیون درد است مهناز هم که می آید واویلا می شود .
اکرم چند ماه
است که در طبقه دوم تنها است . منوچهر آب شده و به زمین رفته است . اکرم می گوید
کار فرنگیس است . مهناز می گوید پول مردم را خورده و فرار کرده است .
مهناز تا
آرنجش النگو دارد . دست هایش مثل برف سفید است . هر هفته می رود در تزریقات آرا
کوچه آمپول نوروبیون می زند . قوطی کبریت را از دست ابراهیم قلی در کابینت مخفی می
کند . سه بار سوریه و یکبار حج عمره رفته است . تا ابراهیم قلی به خانه می آید می
زند ترک ست ، سریال می بیند . نمی گذارد ابراهیم قلی اخبار گوش کند .
* * *
مهناز و ابراهیم قلی و مزدک هر کدام دنیای خودشان را دارند . سه دایره بدون
سطح مشترک . معلوم نیست کدام نویسنده این سه شخصیت نامتجانس را در طبقه سوم جمع
کرده است . ابراهیم قلی یک فسیل است . یک سنگواره که باغمیشه قدیم در تک تک لایه
هایش رسوب کرده است . مهناز همینجور وسط باغمیشه قدیم و جدید ، آونگ می خورد . و
مزدک که نمی داند به چه جرمی باید نعش همه اجدادش را به دوش بکشد . مزدک می گوید
طبقه سوم آخر دنیاست .
مزدک فکر می کند که 16 آذر ، شورش می شود می خواهد برود در خیابان عکس بگیرد .
شارژر را برای باطری های دوربین کانن می خواهد . یک اسپری سبز هم خریده است که روی
دیوار شعار بنویسد .
ابراهیم قلی مردی
است با ابروهای پر پشت و صورت آبله گون . صدایش خش دارد . تف می کند در جوب آرا
کوچه وقتی به سر کوی دستمالچی می رسد . دهانش بو می دهد . دو دندان طلا دارد . میخ
به زیر کفش هایش می زند . عاشق فیلم های بیک ایمانوردی است . جلوی قهوه خانه پسرش
اسماعیل ، کپسول گاز پر می کند . هندوانه و خربزه هم می فروشد .
اسماعیل پسر
فضه است . عکس نورالدین را به دیوار قهوه خانه زده است . استکان و نعلبکی چای را
نرسیده به میز ، پرت می کند . مشتری که نباشد از پشت شیشه قهوه خانه ، زنهای مردم
را نگاه می کند . نفر سوم در شاخسی آرا کوچه است . مهناز می گوید نه به عرق خوردنش
نه به قمه زدنش .
مزدک شعرهای قیصر امین پور را می خواند . مریم حیدر زاده هم می خواند . ام پی
تری داریوش هم گوش می کند . تیتراژ سریال مدار صفر درجه را دوست دارد . دوست دارد
پوتین سربازی بپوشد و همیشه یک باتوم همراهش باشد . در کامپیوترش عکس های کودکان
فلسطینی را گذاشته که در حمله اسرائیلی ها زخمی شده اند .
روی در اتاقش نوشته . . . ول کام تو هل . . . و صلیب شکسته هیتلر را کشیده و
رویش عکس چارلی چاپلین را زده است . با خود نویس شعرهای کتاب قوم محزون را عوض
کرده است . اسم وبلاگش را فرمانروایان خیابان گذاشته است . ده بار فیلم لئون و
گلادیاتور و بت من را دیده است .
* * *
اکرم و مهناز برای دیدن آی پارا به خانه عباسقلی رفته اند . مرجان زن اسماعیل چای می آورد . آی پارا جایش را خراب
کرده است . مهناز بلند می شود و پنجره اتاق را باز می کند تا هوای تازه بیاید .
آی پارا عمه ابراهیم قلی است . صد و چند سالش است . چشمهایش گود رفته است .
چانه اش می لرزد . پوستش نازک و چین و چروک خورده است . دندانهایش افتاده اند .
چشمهایش را باز می کند و اکرم و مهناز را نگاه می کند .
غضفر از پله های سه گوش بالا می رود . مزدک
باتومش را هم برداشته است و یک کلت که وقتی شلیک می کند مثل فندک روشن می شود .
سقف یکی از اتاقها ریخته است . شیشه پنجره صندوقخانه شکسته است .
عنکبوت پیر چشمهایش آب مروارید گرفته است . غضنفر را نمی شناسد . یک دیازپام
خورده و در گوشه پنجره صندوقخانه خوابیده است . اشتها ندارد مگسی را که در تور
افتاده بخورد . غضفر می رود از پنجره اتاق سلطنت ، حیاط عباسقلی را نگاه می کند .
درخت آلبالوی کنار حوض خشکیده است . وسط حوض یک بشقاب ماهواره گذاشته اند و رویش
پارچه کشیده اند . علفهای هرز همه کرت را گرفته است .
غضنفر با دوربین موبایلش در قیافه چروکیده عنکبوت پیر زوم می کند و عکس ماکرو
می گیرد . مزدک با پوتین سربازی اش یک لگد به در چوبی صندوقخانه می زند و غضنفر
نیم متر هوا می پرد . کاهگل ها از سقف صندوقخانه روی سر و صورت غضنفر می ریزند .
عنکبوت پیر چرتش پاره می شود .
مزدک عاشق شخصیت لئون است وقتی
که گلدان دستش است و در خیابان راه می رود . صمد ممد را هم می بیند و اخشابی هم
گوش می کند . در ویکی پدیا دنبال فراماسونری و شیطان پرستی می گردد . دوست دارد
ویولون بخرد . کلاس جودو ثبت نام می کند و یک جلسه بیشتر نمی رود . ترقه می خرد در
حیاط می اندازد . کاغذ پاره ها را می برد در حیاط آتش می زند .
دوست دارد تکاور باشد . یگان ویژه باشد . برود در سوریه جنگ کند . می رود 16
تا بازی جنگی از پاساژ سهند می خرد و 4 تا چاقوی رزمی از پاساژ بهارستان و یک
اسکیت که دست نخورده در کمد بالای لحاف تشک ها می ماند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر