۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . طبقه سوم





به قول هوشنگ مرادی کرمانی ، شما که غریبه نیستید . این طبقه سوم که نوشته ام یک طبقه خیالی است . تازه طبقه دومش را هم غیر قانونی ساخته ایم . آدم هایش هم خیالی هستند . مثلا همین مهناز . مهناز وقتی می خندد صدایش تا طبقه پایین می آید . اکرم می گوید من هم اگر جای او بودم اینجوری می خندیدم . مهناز هر وقت قهر می کند به خانه اکرم می آید . اکرم کلکسیون درد است مهناز هم که می آید واویلا می شود .

اکرم چند ماه است که در طبقه دوم تنها است . منوچهر آب شده و به زمین رفته است . اکرم می گوید کار فرنگیس است . مهناز می گوید پول مردم را خورده و فرار کرده است .

مهناز تا آرنجش النگو دارد . دست هایش مثل برف سفید است . هر هفته می رود در تزریقات آرا کوچه آمپول نوروبیون می زند . قوطی کبریت را از دست ابراهیم قلی در کابینت مخفی می کند . سه بار سوریه و یکبار حج عمره رفته است . تا ابراهیم قلی به خانه می آید می زند ترک ست ، سریال می بیند . نمی گذارد ابراهیم قلی اخبار گوش کند .


* * *

مهناز و ابراهیم قلی و مزدک هر کدام دنیای خودشان را دارند . سه دایره بدون سطح مشترک . معلوم نیست کدام نویسنده این سه شخصیت نامتجانس را در طبقه سوم جمع کرده است . ابراهیم قلی یک فسیل است . یک سنگواره که باغمیشه قدیم در تک تک لایه هایش رسوب کرده است . مهناز همینجور وسط باغمیشه قدیم و جدید ، آونگ می خورد . و مزدک که نمی داند به چه جرمی باید نعش همه اجدادش را به دوش بکشد . مزدک می گوید طبقه سوم آخر دنیاست .

مزدک فکر می کند که 16 آذر ، شورش می شود می خواهد برود در خیابان عکس بگیرد . شارژر را برای باطری های دوربین کانن می خواهد . یک اسپری سبز هم خریده است که روی دیوار شعار بنویسد .

ابراهیم قلی مردی است با ابروهای پر پشت و صورت آبله گون . صدایش خش دارد . تف می کند در جوب آرا کوچه وقتی به سر کوی دستمالچی می رسد . دهانش بو می دهد . دو دندان طلا دارد . میخ به زیر کفش هایش می زند . عاشق فیلم های بیک ایمانوردی است . جلوی قهوه خانه پسرش اسماعیل ، کپسول گاز پر می کند . هندوانه و خربزه هم می فروشد .

اسماعیل پسر فضه است . عکس نورالدین را به دیوار قهوه خانه زده است . استکان و نعلبکی چای را نرسیده به میز ، پرت می کند . مشتری که نباشد از پشت شیشه قهوه خانه ، زنهای مردم را نگاه می کند . نفر سوم در شاخسی آرا کوچه است . مهناز می گوید نه به عرق خوردنش نه به قمه زدنش . 

مزدک شعرهای قیصر امین پور را می خواند . مریم حیدر زاده هم می خواند . ام پی تری داریوش هم گوش می کند . تیتراژ سریال مدار صفر درجه را دوست دارد . دوست دارد پوتین سربازی بپوشد و همیشه یک باتوم همراهش باشد . در کامپیوترش عکس های کودکان فلسطینی را گذاشته که در حمله اسرائیلی ها زخمی شده اند .

روی در اتاقش نوشته . . . ول کام تو هل . . . و صلیب شکسته هیتلر را کشیده و رویش عکس چارلی چاپلین را زده است . با خود نویس شعرهای کتاب قوم محزون را عوض کرده است . اسم وبلاگش را فرمانروایان خیابان گذاشته است . ده بار فیلم لئون و گلادیاتور و بت من را دیده است .


* * *

اکرم و مهناز برای دیدن آی پارا به خانه عباسقلی رفته اند . مرجان زن اسماعیل چای می آورد . آی پارا جایش را خراب کرده است . مهناز بلند می شود و پنجره اتاق را باز می کند تا هوای تازه بیاید .

آی پارا عمه ابراهیم قلی است . صد و چند سالش است . چشمهایش گود رفته است . چانه اش می لرزد . پوستش نازک و چین و چروک خورده است . دندانهایش افتاده اند . چشمهایش را باز می کند و اکرم و مهناز را نگاه می کند .

غضفر از پله های سه گوش بالا می رود . مزدک باتومش را هم برداشته است و یک کلت که وقتی شلیک می کند مثل فندک روشن می شود . سقف یکی از اتاقها ریخته است . شیشه پنجره صندوقخانه شکسته است .

عنکبوت پیر چشمهایش آب مروارید گرفته است . غضنفر را نمی شناسد . یک دیازپام خورده و در گوشه پنجره صندوقخانه خوابیده است . اشتها ندارد مگسی را که در تور افتاده بخورد . غضفر می رود از پنجره اتاق سلطنت ، حیاط عباسقلی را نگاه می کند . درخت آلبالوی کنار حوض خشکیده است . وسط حوض یک بشقاب ماهواره گذاشته اند و رویش پارچه کشیده اند . علفهای هرز همه کرت را گرفته است .

غضنفر با دوربین موبایلش در قیافه چروکیده عنکبوت پیر زوم می کند و عکس ماکرو می گیرد . مزدک با پوتین سربازی اش یک لگد به در چوبی صندوقخانه می زند و غضنفر نیم متر هوا می پرد . کاهگل ها از سقف صندوقخانه روی سر و صورت غضنفر می ریزند . عنکبوت پیر چرتش پاره می شود .

 مزدک عاشق شخصیت لئون است وقتی که گلدان دستش است و در خیابان راه می رود . صمد ممد را هم می بیند و اخشابی هم گوش می کند . در ویکی پدیا دنبال فراماسونری و شیطان پرستی می گردد . دوست دارد ویولون بخرد . کلاس جودو ثبت نام می کند و یک جلسه بیشتر نمی رود . ترقه می خرد در حیاط می اندازد . کاغذ پاره ها را می برد در حیاط آتش می زند .

دوست دارد تکاور باشد . یگان ویژه باشد . برود در سوریه جنگ کند . می رود 16 تا بازی جنگی از پاساژ سهند می خرد و 4 تا چاقوی رزمی از پاساژ بهارستان و یک اسکیت که دست نخورده در کمد بالای لحاف تشک ها می ماند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر