۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

باغمیشه . کتاب 8 . امیرقاسم



 

آقای روشنایی نامه نوشت که بروم مدرسه راهنمایی فیوضات که یک مدرسه با کلاس در ششگلان تبریز بود . نرفتم . رفتم مدرسه ابوریحان . آرا کوچه روبروی شورچمن که روزگاری قبرستان گوشا بود . کلی فحش یاد گرفتم در این مدرسه و کلی حرفهای دیگر که خوب نیست اینجا بنویسم و کم کم شخصیت ضداجتماعی ام شکل گرفت .

می خواستند بفرستندم مسابقات علمی ناحیه که نمی رفتم . به زور فرستادند و چیزهایی نوشتم و دوم شدم که جلوی صف یک فرهنگ عمید جایزه دادند . آقای فرزبود پشت جلدش را با خط زیبایش نوشته بود . حس خوبی نداشت در آن مدرسه جایزه گرفتن . آدم غرورش می شکست پیش دوستان .

یک دوچرخه فرمان بلند ژاپنی داشتم که از صبح تا غروب در آن کوچه بن بست می رفتم و بر می گشتم . اکرم نمی گذاشت که از سر کوچه آن ور تر بروم . دوچرخه را 6200 تومن فروختم و با پولش یک آتاری دست دوم 6700 تومن خریدم . از صبح تا شب می نشستم هواپیما بازی می کردم و تانک ها و هلی کوپترهایش را می ترکاندم .

ما را به راهپیمایی می بردند و چند تا از بچه ها بازو بند می بستند و انتظامات می شدند و خیلی ها وسط راه در می رفتند . آقایی پشت وانت با بلندگو شعار می داد . خلیج فارس ایران ، محل دفن ریگان . خیلی ها قاطی پاطی شعار می دادند . یک ساندیس هم نمی دادند بخوریم . دهه فجر کلاس را فرش می کردیم و نوار ترانه می گذاشتیم و بچه ها می رقصیدند و خلاصه یکی دو هفته ای درس نمی خواندیم . از بچه ها پول جمع می کردند و کلاس را تزئین می کردند . همان کاغذ رنگی ها و پرچم های کاغذی که عکس امام رویش بود .

بمباران که شد بالاخان  آمد که جمع کنیم برویم مرند . کم کم بقیه فامیل هم آمدند مرند . یک خانه با دو اتاق بزرگ . مردها از روی بیکاری می نشستند و پاسور بازی می کردند . پاسور ها را نمی دادند ما بچه ها بازی کنیم . به سرم زد که با مقصود بروم تبریز پاسورها را از خانه مان بیاورم . اکرم هم آمد . تا به تبریز رسیدم وضعیت قرمز شد . مغازه دار ها کنار جوب نشسته بودند تا اگر بمب افتاد داخل جوب شیرجه بزنند . چقدر دلم برای خانه مان تنگ شده بود . زیاد نمی شد بمانیم . پاسور را که بردم به کسی نمی دادم .

شایعه شد که می خواهند مرند را هم بزنند و ما جمع کردیم رفتیم خانه اروج عمی در علمدار گرگر که نزدیک مرز شوروی بود . من و میترا بش داش بازی می کردیم . آن تلویزیون چهارده اینچ لامپی اروج عمی که با کلی برفک باکو را می گرفت خیلی بیشتر از تلویزیون های پنجاه اینچ پلاسمای امروزی با ماهواره موتوری شان برای ما سرگرم کننده بود . آتش بس که شد مینی بوس گرفتیم آمدیم تبریز . معلم ریاضی مان زیر پله های آپارتمانشان در بمباران تبریز شهید شده بود .

رفتم دبیرستان والفجر . آقای نوحی می آمد جلوی صف پشت میکروفون تند تند حرف می زد و ما می زدیم کیف همدیگر را زمین می انداختیم . ناصر ردیف اول می نشست . روحش شاد . ردیف دوم هم من و قاسم می نشستیم . ردیف سوم هم ، علی بود و وحید و ممد و مهدی . گاهی وسط کلاس از پشت سر یک لگدی حواله می شد که وقتی برمی گشتیم قیافه خندان هر چهار تایشان بود و اینکه من نبودم وحید بود و وحید که من نبودم ممد بود .

سال سوم رفتیم کلاس تقویتی . یک معلم فیزیکی آمد ، درباره امواج حرف می زد که فلان امواج فراصوتی را ما نمی توانیم بشنویم که وحید برگشت طرف ما که این امواج را عمی جانیز ائشیده ر . یعنی این امواج را عمو وحید جانتان می شنود . معلم فیزیک ادامه داد که این امواج را اسب آبی و خوک و نمی دانم چی و چی می توانند بشنوند که همه از خنده سرمان را بردیم زیر صندلی ها و تا آخر کلاس به زور جلوی خنده مان را گرفتیم .

وحید می گفت ، بیز بالا قهوه ده بیوک چای ایچه ریخ . یعنی ما در قهوه خانه کوچک ، چای بزرگ می خوریم . کریم می گفت نیروی جاذبه زمین وجود ندارد و ما می گفتیم پس چرا سیب زمین می افتد و کریم می گفت که بعلت فشار جو است . روزهایی بود برای خودش . یکبار رفتیم تا آنجا که چرا یک بعلاوه یک می شود دو ، کسی نتوانست ثابت کند . معلم زبان صدایمان می کرد و درس می پرسید و آخرش خنده مرموزی می کرد و می گفت که گئت یات یعنی برو بخواب .

یکبار احمد بچه های مدرسه را برداشت که امروز می رویم ناهار خانه دباغ . وای که این احمد ، دده ن یاخچی ، ننه ن یاخچی ، چه کارهایی می کرد . خلاصه همه آمدند خانه مان اما ناهار نماندند و گفتند که فقط می خواستیم بترسانیمت .

یکبار همزمان امتحان ریاضی داشتیم ، هر قدر به معلم تاریخ گفتیم امتحان را روز دیگری بگیرد قبول نکرد . وحید گفت که ورقه ها را خالی بدهیم . سر جلسه یکی یکی بلند شدیم و ورقه ها را خالی دادیم دست معلم تاریخ .
یکبار با وحید و ممّد و علی و مهدی و ناصر رفتیم کوچه های باغ شمال برای فوتبال . ماشین یکی از حاج آقاها رد شد . چند لحظه بعد محافظش آمد که خوب نیست در مسیر ماشین حاج آقا بازی کنید . مهدی گفت که حاج آقا دلش می آید که ما بازی مان بهم بخورد که یارو محافظه سیلی را ترق خواباند گوش مهدی . جمع کردیم بساطمان را سلانه سلانه آمدیم خانه مان و دانستیم که دیگر نباید سر راه ماشین حاج آقا ها فوتبال بازی کنیم .

رفتم دانشگاه تهران . کد 458 در روزنامه 7 صبح در دکه روزنامه فروشی خیابان فلسطین . اولین روز که رسیدم کلاس بافت شناسی شروع شده بود . فردایش رفتم یک کیف سامسونت از منوچهری خریدم و یک روپوش سفید و کلی کتاب از روبروی در پنجاه تومنی دانشگاه . آناتومی تنه دکتر بهرام الهی ، اطلس بافت شناسی دکتر رجحان ، بیوشیمی دکتر ملک نیا . که پول همه کتابها شد 5 هزار تومن .

اورنگ هر روز کلی روزنامه می خرید . اورنگ رتبه 20 کنکور بود . می رفت از کتابخانه مرکزی کلی رمان می گرفت می خواند . آنروزها که ما هنوز سرمان در کتابهای درسی بود اورنگ همه جریانهای سیاسی بعد از انقلاب را مثل آب خوردن تحلیل می کرد . یک اتاق گرفته بود برای خودش در خیابان فردوسی . خودش برای خودش شام می پخت . الان نمی دانم کجاست . هر روز می رفتیم اتاق آقای لاجوردی برای گرفتن خوابگاه . اورنگ افتاد خوابگاه سنایی ، پل کریمخان . محسن هم پس از دو سه هفته این ور و آن ور دویدن افتاد خوابگاه کوی ، امیر آباد . و من هم افتادم خوابگاه لاله زار ، اتاق چهار نفره . نادر که تات بود ، امیر که ورامینی بود ، مجتبی که کرد بود و من که ترک بودم . کلی جوک ترکی برایم می گفتند و عصبانی ام می کردند .

یک دانشجوی پیراپزشکی هم بود که سنی مذهب بود و هفته ای دو بار می آمد و هر وقت حضرت عمر و حضرت عایشه می گفت نادر عصبانی می شد . جمهوری را با اتوبوس می رفتیم و خیابان دوازده فروردین را پیاده . برگشتنی هم سوار اتوبوس های انقلاب امام حسین می شدیم و سر لاله زار پیاده می شدیم .

ترم دوم از خوابگاه لاله زار رفتم خوابگاه امیر آباد . ساختمان چهارده . اتاق 27 . ماشالله که ابرقویی بود . امیر هاشم که نجف آبادی بود . رضا که کرمانشاهی بود . خالد هم که عرب بود . یک فوق لیسانس ایمونولوژی هم بود که باید می رفت و هنوز نرفته بود و من یک هفته ای زمین خوابیدم تا او برود و تختم را خالی کند . یک روز رفته بودم مسجد کوی که علی را دیدم . تکیه داده بود به یکی از ستون های مسجد . خودش بود با همان عینک همیشگی . خاطراتمان تمامی نداشت و بحث هایمان .

یک روز بچه های کوی گفتند که غذا بوی نفت می ده و جلوی مسجد کوی جمع شدند و بعد هم رفتند خیابان امیر آباد را بستند و ترافیک شد . فریاد می زدند دانشجو مسموم شده . نیروی انتظامی آمد و با بلندگو خواست که بروند داخل . کوی زیاد از این خبرها می شد . ساختمان چهارده نزدیک در ورودی بود . از پنجره اتاق ما ، داخل مسجد کوی هم دیده می شد . امجد می آمد و نماز جماعت می خواند . خیلی حال می داد . شوخ بود . بعدها فهمیدم که آیت الله است . اصلا غرور نداشت . خاکی خاکی بود . هادی رباعی می نوشت و می گفت قافیه چو تنگ آید ، شاعر به جفنگ آید .

از ساختمان 14 رفتیم به ساختمان 12 . اتاق پنج نفره . ابراهیم که اردبیلی بود ، ممد که قمی بود ، فرامرز که آملی بود و حمید که دامغانی بود . من هم که طبق معمول ترک بودم . رفتیم و رنگ خریدیم و اتاق را رنگ کردیم . سبز پسته ای . چندی بعد ، ممّد زن گرفت و رفت . من هم زن گرفتم و رفتم .

دانشگاه تهران جو خاصی داشت . ناخود آگاه درگیر می شدی . آنروزها پیراهنم را روی شلوارم می انداختم و ریش می گذاشتم . وقتی بچه های اتاق نوار ترانه می گذاشتند ناراحت می شدم . یک روز یک کتاب فرهنگ جبهه را هدیه دادم به حاج حمید . زیرش نوشته بود تقدیم به خودت ، ان شاالله که عاقل شوی . پسته می آورد برایمان از دامغان . پدرش باغ پسته داشت . ابراهیم می گفت یکبار هم تو چای بگذار ما بخوریم . راست می گفت . یکبار تحریم کرده بودند و تنهایی می رفتم برای خودم غذا می گرفتم . هر روز یک نفر شهردار بود و قابلمه و ژتون ها را برمی داشت و می رفت از سلف برای بقیه شام می گرفت .

پنج شنبه ها می رفتم خانه طرلان . از انقلاب تا کالج پیاده می رفتم و همه کتابها را می دیدم . حسن آقا هم می آمد . یک کمودور 64خریده بود  30 هزار تومن . می رفت کلاسش . بعدها یک 486 خریده بود که ارتقایش داد کردش پنتیوم وان .

300 تومن بانک داشتم که برای روز مبادا بود . رفتیم با حسن آقا از بازار رضا ، یک سی پی یوی 233 خریدیم و یک رم  32 و یک هارد 3 گیگ . پول کم آمد . گفتم سی دی رام و کارت صوتی و مونیتور نمی خواهد . بردیم خانه ، حسن آقا سوارش کرد و یک ویندوز هم با سی دی رام خودش رویش نصب کرد و بردمش شهرک دانشگاه ، خانه مان .

کارت گرافیکش فکر کنم 8 مگابایتی بود و خروجی تی وی هم داشت . وصلش کردم به تلویزیون . فونت هایش را بزرگ کردم . زیاد نمی شد باهاش کار کنی و چشم را اذیت می کرد . زرنگار هم رویش نصب کردیم . یک مقاله نوشتم در زرنگار که انترن ها نباید خونگیری کنند ، بچه ها هم زیرش را امضا کردند .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر